ذهن متعصب

در مغز فرد متعصب چه می گذرد؟

علی رغم وجود تفاوت ها و گوناگونی های روزافزون در زمینه های مختلف میان انسان ها هنوز هم پیش داوری، تعصب و کلیشه سازی نقش بسیارمهمی در شکل دهی به رفتار انسان ها –به ویژه رفتارهای درون گروهی- دارند. این تعصبات اگر به دلیل وجود قوانینی که انسان ها را از نظر شایستگی برخورداری از امکانات، برابر می دانند فرصت بروز پیدا نکنند هم چنان به فعالیت خود ادامه می دهند؛ اما به صورت ناخودآگاه!

انگیزه های اجتماعی مثل پیوستن به یک گروه یا رقابت با گروه های دیگر از انگیزه های بنیادی انسان هاست؛ بنابراین نباید از وجود مکانیسم های عصبی که به تشخیص «ما» از «آن ها» می پردازد شگفت زده شویم. اگرچه این افتراق تنها در کسری از ثانیه به وقوع می پردازد اما زمینه ساز پیش داوری ها، تعصبات، درگیری های بین گروهی و در فرم شدیدتر جنگ و نسل کشی است. به این ترتیب اگرچه تعصب از یک مکانیسم طبیعی برای بقا (یعنی توانایی افتراق خودی ها از غیرخودی ها) نشات می گیرد اما در جوامع امروزی نقش بسیارپیچیده و عمدتا مخربی بازی می کند. در این نوشته به بررسی نقش مغز و مکانیسم های عصبی در شکل گیری تعصب خواهیم پرداخت.

واژه تعصب (Prejudice) به پیش داوری های عمدتا منفی در مورد افراد و گروه ها به دلیل تعلق های نژادی، قومیتی و اجتماعی اطلاق می شود اما این اصطلاح در روانشناسی اجتماعی به طور اختصاصی بیشتر به ارزیابی ها (یعنی نگرش ها) و پاسخ های عاطفی نسبت به یک گروه و اعضای آن اشاره می کند. در طرف دیگر کلیشه سازی (Stereotyping) انتساب ویژگی های تعمیم یافته به یک گروه اجتماعی یا ویژگی های موقعیتی است. اگرچه تعصب و کلیشه سازی از لحاظ محتوا و فرآیند متمایز هستند اما اغلب برای تأثیرگذاری بر رفتارهای اجتماعی به صورت ترکیبی عمل می کنند. علاوه بر این، هر دو شکل این سوگیری ها می توانند به طور ضمنی عمل کنند؛ به گونه ای که ممکن است به طور ناخوداگاه بر قضاوت ها و رفتارهای افراد تاثیر بگذارند.

خوشبختانه در سمت مقابل تعصب، باورهای مبتنی بر برابری انسان ها و عرف های اجتماعی نیز در جامعه و در میان افراد وجود دارند که تا حدی با اثرات تعصب مقابله می کنند؛ و به دلیل وجود همین مکانیسم ها می توان امیدوار بود بتوان با افزایش آگاهی در مورد فرآیندهای شناختی، اثرات مخرب تعصب و کلیشه سازی را به حداقل رساند.

برای آنکه تا حدی با روند تاثیرگذاری تعصب بر فرآیندهای شناختی انسان آشنا شویم خوب است به نتایج حاصل از چند پژوهش بپردازیم؛ می دانیم تعاملات اجتماعی اغلب با درک یک چهره آغاز می شوند. شواهد فزاینده ای نشان می دهند که انگیزه های اجتماعی می توانند حتی شیوه دیده شدن (پردازش) چهره را تغییر دهند که احتمالاً این موضوع بازتاب تأثیر تعدیل کننده سیگنالها از قشر تمپورال، قشر پره فرونتال و آمیگدال به شکنج فوزیفورم (Fusiform Gyrus) – که مسئول تشخیص چهره در مغز می باشد – است. این نتایج نشان می دهند که پیش داوری ها و کلیشه ها ممکن است پردازش اولیه صورت مخاطب را در ذهن فرد تغییر دهند.

در پژوهش دیگری با استفاده از آنالیز N170 در فرایند ERP نشان داده اند که ولتاژ ثبت شده به هنگام مشاهده چهره افراد درون یک گروه (متحدین) بزرگتر از همان ولتاژ در هنگام مشاهده افراد خارج از یک گروه است؛ این یافته زمانی جالب تر می شود که بدانیم مشاهده چهره افراد هم گروه – حتی اگر از نژادی غیر از نژاد ما باشند – باعث افزایش فعالیت قشر فوزیفورم نیز می شود؛ به عبارت دیگر ما جزییات بیشتری از چهره افراد هم گروه خود را به خاطر می سپاریم. این در حالی است که در هنگام مشاهده افراد خارج از گروه فعالیت همین قسمت از مغز در مقایسه با حالت مشاهده فرد هم گروه کاهش می یابد که نشان از عدم تلاش در جهت تفاوت گذاری میان افراد خارج از گروه است؛ به دیگر معنا انگار ما افراد غیر هم گروه را نسبتا مثل هم و از یک دسته می پنداریم و تفاوت های فردی چندانی میان آن ها قایل نمی شویم! شاید همین موضوع بتواند توجیه کند که چرا افراد یک گروه می توانند اعضای گروه های دیگر را نه به عنوان یک انسان که صرفا به عنوان عضوی از گروه مقابل بدانند و علیه آن ها رفتارهای تبعیض آمیز روا دارند.

مقایسه N170 در هنگام مشاهده هم گروه و غیر هم گروه

در نتیجه، تحقیقات در مورد اساس عصبی تعصب در درجه اول بر ساختارهای عصبی درگیر در احساسات و انگیزه مانند آمیگدال، Insula، Striatum و نواحی اوربیتال و قدامی-داخلی قشر فرونتال متمرکز شده است. اگرچه اغلب تاثیر این بخش ها به طور مستقل مورد بررسی قرار می گیرند به نظر می رسد که این ساختارها یک شبکه اصلی برای تجربه و بیان تعصب را تشکیل می دهند.

حال می خواهیم به بررسی نقش این ساختارها در ایجاد تعصب بپردازیم.

مراکز درگیر در فرآیند تعصب

آمیگدال : ساختار تحت قشری پیچیده ای متشکل از 13 هسته مجزاست که عمدتا به عنوان کانون عصبی احساسات شناخته می شود. هسته جانبی آمیگدال به طور مستقیم (یا تقریبا مستقیم) اطلاعات مختلف را از تمامی ارگان های حسی دریافت می کند و توانایی پاسخ سریع به تهدیدها را دارد. این در حالی است که نقش هسته مرکزی (CeA) آمیگدال در شرطی شدن کلاسیک به اثبات رسیده و علاوه بر آن سیگنال های خارج شده از این بخش به هیپوتالاموس و ساقه مغز رفته و نقش مهمی در برانگیختگی، توجه، فرآیند جنگ و گریز و حتی انجماد حرکتی (Freezing) دارند.

در مطالعه ای نشان داده شده که تفاوت نسبی در پاسخ آمیگدال افراد در مواجهه با چهره سفیدپوستان و سیاه پوستان با شاخص رفتاری تعصب ضمنی مرتبط است؛ به نظر می رسد به همین دلیل در پژوهش های مختلف همواره آمیگدال در مرکز توجه برای کشف مکانیسم تعصب و پیش داوری قرار گرفته است؛ پاسخ آمیگدال به محرک های سریع واضح تر است. برای مثال در پژوهشی که به بررسی فعالیت آمیگدال افراد سفیدپوست در هنگام مواجهه با چهره های سفیدپوست و سیاه پوست پرداخته نشان داده شده فعالیت این قسمت از مغز سفیدپوستان در هنگام مشاهده چهره های تیره تر افزایش می یابد به ویژه هنگامی که تنها به صورت سطحی و گذرا به چهره ها نگاه کرده باشند. نکته جالب دیگری که در ارتباط با آمیگدال ثبت شده این است که فعالیت آن هنگامی که یکی از افراد خارج از گروه برای ما آشناست – در مقایسه با حالتی که تمامی افراد خارج از گروه ناشناس هستند – کاهش می یابد. بنابراین به نظر می رسد پیش داوری ضمنی ناشی از فعالیت آمیگدال بیشتر بر پایه تفسیر افراد خارج از گروه به عنوان تهدیدهای بالقوه شکل می گیرد که این موضوع حاکی از وجود ارتباطات جدیدی بین پیش داوری ضمنی، شرطی شدن کلاسیک و پردازش احساسات است.

در برخی از پژوهش ها نیز افزایش فعالیت آمیگدال را نه به علت شناسایی افراد خارج از گروه به عنوان یک خطر، بلکه به علت ترس از شناخته شدن خود فرد به عنوان یک آدم متعصب به وسیله دیگران دانسته اند. به عبارت دیگر فرد از این که در جمعی به عنوان یک متعصب شناخته شود احساس ترس کرده و همین موضوع باعث افزایش فعالیت آمیگدال او شده است!

با در نظرگرفتن پاسخ به هم گروه ها، تا به امروز نشان داده شده که فعالیت آمیگدال دارای 3 الگوی اصلی است؛ یک الگو بازتاب نوعی پاسخ آموخته شده در قبال تهدید افرادی است که از نظر نژادی در گروه دیگران قرار می گیرند که البته ریشه آن در شرطی شدن نسبت به ترس است. الگوی دوم مربوط به زمانی است که فرد نگران آن است که مبادا از طرف افراد داخل گروه به عنوان فردی متعصب در نظر گرفته شود و نهایتا سومین الگو نشان دهنده پاسخ های ابزاری (هدفمند) است که خود نشان از انگیزه مرتبط با رویداد و توجه نسبت به افراد هم گروه دارد. روی هم رفته این یافته ها نشان می دهند که آمیگدال به عنوان یک مکان اصلی برای فرم های مختلف تعصب ضمنی فعالیت دارد.

Orbital Frontal Cortex : این قسمت مسئول پشتیبانی از زیر نظر داشتن نشانه های اجتماعی و تنظیم نهایی رفتار فرد است. این عملکرد در اجرای رفتارهای بین گروهی که انجام آن ها وابسته به در نظر گرفتن عرف اجتماعی است و پاسخ ها ممکن است از انتظارات بقیه تاثیر بگیرند حیاتی به نظر می رسد.

Insula : بخشی از مغز که مسئول بروز حس انزجار در فرد است؛ که به طور اختصاصی نشان دهنده واکنش ضمنی افراد سفیدپوست به مواجهه با سیاهپوستان در خلال آزمایش است؛ همچنین جالب است بدانید این قسمت مسئول بروز حس همدردی در قبال افراد مورد علاقه شخص نیز می باشد. برای مثال نشان داده شده فعالیت اینسولا در زمانی که شخص دیگری را در حال درد کشیدن می بینیم افزایش می یابد البته به شرطی که آن فرد خودی محسوب شده و از نظر نژادی با ما یکسان باشد. به عبارت دیگر برانگیخته شدن حس همدردی در اینسولا وابسته به تعلق اجتماعی فرد است. ماجرا زمانی جالب تر می شود که بدانیم این قسمت زمانی که یک فرد خارج از گروه نژادی در حال پاداش گرفتن است نیز تحریک می شود که نشان دهنده حسادت به افراد خارج گروه است و میزان این تحریک نشان دهنده تمایل فرد به آسیب زدن به آن شخص است.

اجسام مخطط : شامل هسته دم دار و پوتامن می باشد. عکسبرداری های عملکردی از مغز نشان داده اند فعالیت این قسمت ها با تخمین فرد از اهمیت موضوعی که با آن درگیر است مرتبط است. این تفسیر از آنجا نشات گرفته که فعالیت این قسمت در زمان مشاهده افراد هم گروه – در مقابل افراد خارج از گروه – افزایش می یابد؛ به دیگر سخن این قسمت وظیفه دارد افراد هم گروه را مهم تر جلوه داده و در هدایت پاسخ های ابزاری و هدفمند به افراد هم گروه نقش داشته باشد.

قشر پره فرونتال داخلی : ساختاری مهم در جهت پردازش اطلاعات اجتماعی است. فعالیت این قسمت نشان می دهد شخص افراد دیگر را به عنوان “یک شخصیت انسانی” پذیرفته است و قادر است با آنان همدردی کند. در نقطه مقابل عدم فعالیت این بخش در قبال یک فرد نوعی از تعصب را نشان می دهد که مشخصه آن “غیر انسان پنداری” یا “انسان زدایی” از شخصیت فرد است؛ برای مثال زمانی که شخص افرادی متشخص و پذیرفته شده را می بیند فعالیت این قسمت افزایش می یابد، در حالی که با مشاهده افرادی که در وضعیت پایین تری به سر می برند (برای مثال افراد بی خانمان) فعالیت این قسمت چندان تحریک نمی شود. در تحقیق دیگری نشان داده شده قشر پره فرونتال داخلی در مردانی که نگاه سکسیستی (جنسیت زده) شدیدتری به زن دارند در مقایسه با مردانی که به مقدار کمتری درگیر این نگاه هستند در هنگام مشاهده عکس بدن زنان فعالیت کمتری نشان می دهد در حالی که در هنگام مشاهده عکس مردان چنین واکنشی بیشتر است؛ این یافته تاییدی بر این موضوع است که دیدن سایرین به عنوان ابژه جنسی یا ابزار ارضای نیاز جنسی (Sexual Objectification) در برگیرنده نوعی “انسان زدایی” از فرد است. به عبارت دیگر چنین فردی، جنس مخالف را در وهله اول نه به عنوان یک انسان، که به عنوان یک جسم می بیند که می تواند در راستای ارضای خود از آن بهره ببرد. عدم فعالیت این قسمت از مغز به دلیل القای همین حالت انسان زدایی می تواند زمینه ساز واکنش های متعصبانه باشد.

جمع بندی : تعصب یک فرآِیند پیچیده شناختی اجتماعی است که به نظر می رسد به وسیله شبکه ای از ساختارهای عصبی حمایت می شود؛ آمیگدال مسئول هماهنگی های تهدید محور است که تصور می شود رایج ترین شکل تعصب ضمنی باشد البته بسته به موقعیت و هسته درگیر فعالیت آمیگدال می تواند نشان دهنده ارتباط با تهدید یا پاداش اجتماعی باشد. فعالیت در بخش قدامی اینسولا از تجربه احساس منفی توسط فرد حمایت می کند که عمدتا در همراهی با تعصب بروز می یابد و بخش داخلی قشر پره فرونتال دربرگیرنده ذهنیت و چشم انداز است. پاسخ های هدفمند و رویکرد محور و گرایش های مثبت نسبت به افراد هم گروه نیز وظیفه اجسام مخطط است. این نواحی مغز در هماهنگی با یکدیگر از یادگیری، تجربه و بروز تعصب پشتیبانی می کنند.

نوشتار فوق ترجمه ای از بخشی از مقاله ای است که در مجله Nature چاپ شده که می توانید آن را از اینجا بخوانید.

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.