درس‌نامه‌ی هسته‌ی تکاملی _ جلسه‌ی اول

تصور کنید یک روز صبح سرکار می‌روید و با یک غریبه روبرو می‌شوید که سر میز کار شما نشسته است و دارد با لپ‌تاپ شما کار می‌کند. “چه خبره؟”
بعد از دیدن این صحنه، بلافاصله و به طور غیرارادی توضیحات متعددی به ذهن شما می‌آیند: شاید به اشتباه فکر می‌کند که اینجا میز کار اوست، شاید او قصد سرقت اطلاعات شما را داشته باشد، شاید او بخواهد به شما کمک کند، یا شاید شما اخراج شده‌اید و او به جای شما استخدم شده است و کسی به خودش زحمت نداده که شما را خبردار کند. ما اعمال افراد را تنها به عنوان حرکاتی در فضا و زمان توصیف نمی‌کنیم. درعوض ذهن ما هر روز در تعداد بیشماری از تعاملات اجتماعی به دنبال آنالیز، توضیح، داوری و پیش‌بینی اقدامات دیگران است. 

ما حتی زمانی که دستگاه قهوه‌ساز خراب می‌شود از دست آن عصبانی می‌شویم. ما هوشیاری را به شخصیت‌های یک داستان خیالی، شخصیت بی‌حرکت موجود در یک پرتره نقاشی و حتی به عروسک‌ها نسبت می‌دهیم. ما از نظر فکری می‌دانیم که عروسک ذهن ندارد اما باز هم تسلیم این توهم ادراکی می‌شویم. انسان‌ها هوشیاری را به طوفان، رودخانه ها، ارواح و خدایان نسبت می‌دهند. به نظر می‌آید که ما تمایل به نسبت دادن آگاهی به همه چیز در پیرامونمان داریم. اما چرا؟

ما سعی می‌کنیم افکار، عقاید، خواسته ها، احساسات و اهدافی را به اعمال دیگران نسبت دهیم. این ظرفیت برای استدلال در مورد اقدامات افراد “تئوری ذهن” نامیده می‌شود. تعریف بسیار ساده و کلیدی تئوری ذهن عبارت است از: ” توانایی ذهن خوانی”.

تئوری ذهن همان توانایی است که با کمک آن، شما رفتار فرد مقابل را ترجمه می‌کنید، برای رفتار‌های آنها دلیل می‌آورید، اعمالشان را قضاوت می‌کنید و سعی می‌کنید حرکات بعدی آنها را پیش‌بینی کنید. این‌ها همه غیرارادی اتفاق می‌افتند. شما نمی‌توانید این مکانیسم ذهنیتان را خاموش کنید. این فرایند یک فعالیت پس‌زمینه دائمی و غیرارادی است. 

این توانایی حدودا در 3-4 سالگی در انسان تکامل پیدا می‌کند. شاید دیده باشید که بچه‌ها در بازی قایم موشک، یک جا می‌نشینند دست‌هایشان را روی چشم‌هایشان می‌گذارند و فکر می‌کنند چون آنها چیزی نمی‌بینند، پس دیگران هم آن‌ها را نمی‌بینند. این یعنی عدم آگاهی از وجود ذهن‌های دیگر با محتوای متفاوت.

یکی از آزمایشاتی که برای سنجش این توانایی انجام می‌شود به شرح زیر است: 
سالی در پذیرایی خانه‌اش دارد با گربه‌اش قایم‌موشک بازی می‌کند. او می‌بیند که گربه می‌رود و پشت مبل قایم می‌شود. همان لحظه تلفن زنگ می‌زند و سالی پذیرایی خانه را ترک می‌کند و به اتاق خواب می‌رود تا تلفن را جواب دهد. گربه در غیاب سالی از پشت مبل خارج شده و به پشت تلوزیون می‌رود. سالی تلفن را قطع می‌کند و به پذیرایی بر می‌گردد تا گربه‌اش را پیدا کند. کجا دنبال گربه می‌گردد؟

شما به‌راحتی خواهید گفت پشت مبل. و استدلال می‌کنید که سالی “فکر می‌کند” که گربه هنوز پشت مبل است چون سالی ندیده که گربه جایش را عوض کرده است. اما بچه‌های حدودا سه‌ساله با اطمینان کامل به شما خواهد گفت که پشت تلوزیون. وقتی از آنها بپرسید که چرا، آن‌ها خواهند گفت چون سالی می‌خواهد گربه را پیدا کند و گربه پشت تلوزیون است. اگر به آنها بگویید که سالی این کار را نمی‌کند و پشت مبل را می‌گردد. آن‌ها استدلال خواهند کرد که پس حتما سالی دیگر دنبال گربه‌اش نیست. یا شاید سالی گربه‌اش را دوست ندارد.

 آزمایش دیگری که برای سنجش این توانایی استفاده می‌شود آزمایش مشهور Sally-Ann  نام دارد. که در آن سالی یک سبد دارد و آن یک جعبه. سالی توپش را می‌گذارد در سبدش و می‌رود پیاده روی کند. در این فاصله آن توپ سالی را از سبدش بر می‌دارد و می‌گذارد در جعبه خودش. وقتی سالی بر می‌گردد کجا دنبال توپش می‌گردد؟ و بچه‌ها باز هم خواهند گفت در جعبه.

 آزمایشات بسیار خلاقانه‌ای برای حذف گفتار از این آزمایش و برای سنجش حضور این توانایی در حیوانات و نوزادان انسان و طراحی شده است که در آن‌ها از جهت نگاه و مدت زمان خیره شدن به اشیا استفاده می‌شود. 

حال موجودی فرضی را تصور کنید که هیچ چیز از حالات ذهنی و درونی نمی‌داند. چنین موجودی ممکن است بتواند به خاطر بیاورد، بشناسد و یاد بگیرد اما درکی از این فعالیت‌ها نخواهد داشت. دنیای اجتماعی، دنیای خود و دیگران می‌تواند مکانی غریب برای چنین مخلوقی باشد. در دنیای او، افراد دیده می‌شوند و شنیده می‌شوند اما تصوری از وجود عقاید و اهدافی که باعث شکل‌گیری اعمال و شخصیت دیگران می‌شود، وجود نخواهد داشت. در واقع برای این موجود فرضی، رفتار هیچ کس را نمی‌توان تعبیر کرد. رفتار افراد معنای عمیقی نخواهد داشت. مفهوم دروغ غیرقابل‌تصور است. مفاهیمی مانند توهمات، اعتقادات، گمان‌ها، اشتباهات، حدس‌ها یا فریب‌ها تقریباً غیرقابل‌تصور است. می‌توانید تصور کنید چنین موجودی چگونه جهان را مشاهده می‌کند؟

در نبود تئوری ذهن دنیای ما چیزی شبیه توصیف بالا خواهد بود. جالب است بدانید که این توانایی در برخی افراد که از مهم‌ترین آنها بیماران مبتلا به اوتیسم هستند اختلال دارد و شاید ضعف این عملکرد دلیل بسیاری از اختلالات رفتاری این بیماران است. کودکان مبتلا به اوتیسم در آزمایشات مربوط به تئوری ذهن به طرز چشم‌گیری حتی ضعیف‌تر از کودکان سندرم داون عمل می‌کنند.

چند خلاصه از توصیفات کانر (1943) درباره‌ی کودکان مبتلا به اوتیسم: 

الف) هنگامی که به یک اتاقی جدید برده شد، افراد را کاملاً نادیده گرفت و فوراً به سمت اشیا رفت. او هرگز به چهره مردم نگاه نمی‌کرد. وقتی با افراد کاری داشت با آنها، یا به بهتر است بگوییم با بخش‌هایی از آنها تعامل می‌کرد، گویا اشیء هستند. او اجازه می‌داد که دست مادر شبانه روزی به او لباس بپوشاند بدون اینکه کم‌ترین توجهی به او بکند.

ب) در ساحل شلوغی، از روی روزنامه‌ها، دست‌ها، پاها و تنه‌ها رد می‌شود و بدون توجه به واکنش آزار دیده صاحبان آنها مستقیم به سمت هدفش می‌رود. مادرش می‌گفت که او به هیچ وجه برای رد شدن از روی دیگران عمداً مسیرش راعوض نمی‌کند، اما کوچک‌ترین تلاشی برای اجتناب از آنها انجام نمی‌دهد. گویی او مردم را از چیزها متمایز نمی‌کند، یا حداقل اهمیتی به این تمایز نمی‌دهد.

ج) به نظر می‌رسید که او هرگز مستقیماً به کسی نگاه نمی‌کند. اما همه چیز را با جزئیات دقیقه متوجه می‌شود. او می‌توانست در شلوغ‌ترین پیاده‌روها دوچرخه سواری کند بدون اینکه به کسی برخورد کند. اما بعضی از کارهای او والدینش را شرمگین می‌کردند، مثل برداشتن و خوردن ساندویچ از بشقاب غریبه‌ها در رستوران.

د) او به بو کردن همه چیز علاقه زیادی داشت. غذاها، اسباب بازی‌ها، لباس‌ها و (در کمال شرمندگی والدینش) حتی آدم‌ها. او حتی سعی می‌کرد غریبه‌ها را در خیابان بو کند. او همچنین لمس کردن چیزها را دوست داشت، خصوصاً کاغذ سنباده. اصرار داشت که یک قطعه کوچک کاغذ سنباده را در جیب خود حمل کند. هرچند که به طرز عجیبی، هیچ علاقه‌ای به بازی با اسباب‌بازی‌هایش نداشت. تمایل او برای لمس کردن نیز باعث ناراحتی والدینش می‌شد. او اغلب سعی می‌کرد جوراب شلواری را روی پاهای زنان لمس کند، حتی اگر آنها کاملاً غریبه بودند. اگر والدینش سعی می‌کردند جلوی او را بگیرند، بی تاب و کج خلق می‌شد.

طبق نظریه “Attention schema”، نسبت دادن آگاهی به خود “Consciousness” و نسبت دادن آگاهی به دیگران “Theory of mind”، از یک مکانیسم مشترک منشا گرفته‌اند. حداقل برخی از شواهد از نزدیکی و هم‌پوشانی شبکه‌های مغزی درگیر در این دو عملکرد پشتیبانی می‌کنند. صدمه به Tempo-Parietal Junction  می‌تواند منجر به از بین رفتن آگاهی از اشیا و وقایع در سمت مخالف ضایعه مغزی شود. همچنین TPJ طبق مطالعات بالینی و تصویربرداری در نسبت دادن حالت‌های ذهنی به دیگران و ایجاد تئوری ذهن نیز نقش دارد.

این توانایی در طول تکامل احتمالا در تشکیل و حفظ میان‌کنش‌های پیچیده اجتماعی میان موجودات نقش مهمی داشته است. این توانایی می‌تواند یک مزیت تکاملی در تعاملات زندگی گروهی و در تقابلات شکار-شکارچی باشد. این فرایند همچنین ارتباط نزدیکی با مکانیسم‌های همدردی و زبان دارد. تئوری ذهن نقش بسزایی در فهم و شکل دادن گفتار دارد.

[زن: دارم ترکت می‌کند
مرد: اسمش چیه؟]
فهم داستان دوخطی بالا برای شما آسان است. اما احتمالاً کسانی که دچار اختلال در تئوری ذهن هستند برای ارتباط دادن کلمات بالا دچار مشکل خواهند بود.

کنایه، طنز، طعنه و استعاره بدون مجهز بودن به تئوری ذهن قابل‌فهم نیستند. درک گفتار و برقراری یک دیالوگ موفق بدون داشتن تئوری ذهن امکان‌پذیر نیست. خیلی اوقات فهم یک جمله نیازمند آگاهی از اهداف، نیت‌ها و احساسات طرف مقابل است. توانایی ذهن‌خوانی ما گپ‌های موجود در یک مکالمه را پر می‌کند و یک ارتباط موفق را میسر می‌سازد. دروغ گفتن بدون وجود تئوری ذهن غیرممکن است. برای برقراری یک ارتباط موفق باید بدانیم که طرف مقابل ذهن دارد و رفتارهایش براساس اهداف، خواسته‌ها و اندوخته‌های ذهنی و آن چیزهایی است که می‌داند. 

منابع:

1. Rubenstein, J. and Rakic, P., 2013, Neural Circuit Development And Function In The Healthy And Diseased Brain, San Francisco, Elsevier
2. Kass, J., 2016, Evolution Of Nervous Systems, 2nd ed. Nashville: Elsevier  
3. Baron-Cohen, S., Cosmides, L. and Tooby, J., 1995, Mindblindness.   

گردآورنده: مارال خداپرست (مسئول هسته‌ی تکاملی)

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.