زبان ، ذهن ، آگاهی

جلسه دهم از سلسله درسگفتارهای هسته نوروهیومنیتیز

به نام حق

زبان،ذهن،آگاهی
زبان بشری از پیچیده ترین و اعجاب انگیزترین حیطه های مطالعاتی به شمار می رود. زبان، حامل اندیشه ها و مفاهیم بوده و وسیله ی ارتباطی بشری به شمار می رود.
فیلسوفان و دانشمندان بسیاری، زبان و آگاهی(Consciousness) را به عنوان دو پدیده همراه و به عنوان عوامل موثری در تکامل متقابل یکدیگر معرفی کرده اند.
آرای متنوعی درباره ماهیت زبان و ارتباط آن با آگاهی وجود دارد، که نشان از اهمیت مطالعه و بررسی بیشتر این موضوع دارد.
انجمن دانشجویی علوم اعصاب صدرا، هسته نوروهیومنیتیز، با توجه به اهمیت روزافزون مطالعه زبان در شناخت و مطالعه آگاهی در ادامه درسگفتارهای هفتگی خود به تلخیص 3 اثر برجسته در این زمینه پرداخته است، که شامل زبان و اندیشه (چامسکی، فیلسوف زبان شناس)، زبان و ذهن(همان) و زبان و آگاهی (جرالد ادلمن) می باشد، که در قالب 3 درسنامه در 3 هفته متوالی در کانال و سایت انجمن علوم اعصاب صدرا قرار خواهد گرفت.
باشد که این درسگفتارها، در نقش تسهیلگری در مسیر مطالعه پژوهشگران و علاقه مندان این حوزه قرار گیرد.
آنچه در ادامه می آید مطلبی کوتاه درباره نوام چامسکی(فیلسوف و زبان شناس) و نیز خلاصه کتاب زبان و اندیشه می باشد.

امیرمحمد خورشیدوند(مسئول هسته نوروهیومنیتیز)

درآمدی بر زندگی نوام چامسکی نویسنده کتاب زبان و اندیشه

نوآم چامسکی، در ۷ دسامبر ۱۹۲۸ در فیلادلفیا، پنسیلوانیا در خانوادهای یهودی و روستبار به دنیا آمد. چامسکی زبان‌شناس، فیلسوف، آنارشیست و نظریه‌پرداز آمریکایی است. از او به‌عنوان پدر زبان‌شناسی نوین یاد می‌شود. نظریه معروف وی دستور زایشی-گشتاری است، که در دهه ۶۰ میلادی انقلابی در زبان‌شناسی معاصر ایجاد کرد. مقالات و کتاب‌های نوام چامسکی آغازگر پژوهش‌های نوینی در عرصۀ روان‌شناسی زبان شد. همچنین وی مقالات متعددی در نقد سیاست‌های خارجی دولت ایالات متحده آمریکا دارد. او استاد بازنشسته دپارتمان فلسفه و زبان‌شناسی مؤسسه تکنولوژی ماساچوست آمریکا است.

خلاصه ای از کتاب زبان و اندیشه

زبان و اندیشه( ١)

این کتاب مجموعه بحثهایی است که در سال 1993، میان چامسکی و برخی استادان دانشگاههای امریکا در رشتههای فلسفه، زبانشناسی، زیستشناسی اعصاب و روانشناسی صورت گرفت. چامسکی در این میزگرد به طرح مسائل ارزشمندی میپردازد؛ از جمله با بعضی روشهای متداول در زبانشناسی و روانشناسی به مخالفت میپردازد و در جایی دیگر از سخنانش ضمن بحث از تمایز قطعی میان «مسئله» و «راز و رمز» تصریح میکند، که درک راز و رمزها ورای قوۀ شناخت انسان است.


خلاصۀ مقدمه به قلم دکتر کوروش صفوی:
زبان و اندیشه، شکل مکتوب بحثی است، که در سال 1993 در میزگردی با حضور نوام چامسکی، استاد زبانشناسی MIT، آکیل بیلگرامی، استاد فلسفۀ دانشگاه کلمبیا، جورج میلر، استاد روانشناسی دانشگاه پرینستون و جیمز شوارتس استاد زیستشناسی اعصاب دانشکدۀ پزشکی دانشگاه کلمبیا برگزار شد. چامسکی در این میزگرد مسائلی را مطرح کرد، که بسیار ارزشمندند، از جمله مخالفت با روشی، که پس از آنچه به اصطلاح «انقلاب در علم شناخت» نامیده میشود، در زبانشناسی متداول گشت و جالب اینجاست، که اکثریت این افرادی که به گفتۀ چامسکی به بیراهه رفتهاند، پیروان متعصب روش ابداعی خود او بودند. چامسکی در بخش پایانیِ گفت و گو از پاسخگویی به چند سؤال عمده، به ویژه پرسش آکیل بیلگرامی دربارۀ روش معنی طفره میرود، درحالی که بنا به نظر دکتر کوروش صفوی(٢) آنچه در اصل عامل پیوند میانِ زبان و اندیشه است، همانا معنی است، زیرا بنظر نمیرسد، دستکم در حال حاضر و بر اساس شناخت موجود، بتوان ادعای دیگری را جز این مطرح ساخت، که اندیشه چیزی جز عمل لایۀ معنایی زبان نیست.


چامسکی درجای دیگری به تمایز قطعی میان «مسئله» و «راز و رمز» میپردازد و معتقد است، درک رمز و راز ورای ظرفیت شناختی انسان است. چامسکی در پاسخ به پرسش جورج میلر در این باره، استدلال ضعیفی ارائه میدهد و مرز میان «مسئله» و «راز و رمز» را مشخص نمیکند. بنا به نظر دکتر هرمز میلانیان پیرامون نظرات چامسکی، وی به تأثیرپذیریِ بی چون و چرایِ چامسکی از آرای کانت اشاره میکند، که خود چامسکی کمتر به آن اشاره دارد، لذا بیتردید چامسکی، مسئله ظرفیت شناختی ذهن انسان را از آرای کانت گرفته است. چامسکی خود را پیرو بیچون و چرای دکارت میداند، ولی باید توجه داشت آنچه که او مطرح میسازد، رنگ و بویی کانتی دارد.

خلاصۀ پیشگفتار به قلم روت ناندا آنسن (٣)
نگارنده، مقدمه ای در ستایش مطالعۀ زبان و ارتباط آن با اندیشه آورده است. اندیشه، خود باید با فهم نقادانۀ رابطۀ بیان زبانی با شمّ عمیقتر و پایدارترِ انسان، همراه شده باشد. واژه ها، نمادهای نهایی اندیشه هستند. نیروی انگیزندۀ زبان است که میگیرد، میلرزاند و دگرگون میکند و از این رهگذر، انسان را انسان میکند. وی معتقد است، زبان در ما به ودیعه نهاده شده است. تنها یک منبع و منشأ وجود دارد، که همانا ماهیت ذهن است (۴). زبان، نوعی روند رهایی از خردگراییِ مفهوم مدار، منطقی یا استدلالی است. زبان نه تنها برای آن است که بیان کند، ارتباط برقرار سازد، استدلال کند و نتیجه بگیرد، بلکه امکان تجسم را نیز میسّر میسازد؛ درک شمّی زبان، نخستین نقش و عملِ همان نیروی واحدی است، که خرد نامیده میشود زیرا با این دیدگاه میتوانیم از پذیرش منفعلِ داده های حسّی، به نگرشی تازه و خودجوش از کل عالم، گذر کنیم. زبان نه تنها برای بنای عالم فکر، بلکه برای ساختِ جهانِ بینش و درک نیز به پدیده ای ناگزیر مبدل میشود؛ این دو جهان در کنار هم هستۀ نهاییِ پیوندیِ مفهوم – معنوی و اخلاقی را میان انسان ها پدید می آورند.
زبان نیرو و کنشی است، نه تنها برای ایجاد ارتباط و حدیث نفس، بلکه برای درک وضعیت و جهت یابی در جهان هستی. زبان روحی است، جسمیّت یافته. سکوت، گنگیِ کشنده و انزوایِ جانکاهی که تجربه می کنیم، سرانجام در «زبان» در هم میشکند.
در نقل قولی از ویلهلم فن هومبلت(۵) ، او اینگونه درباب اهمیت زبان سخن می گوید: «ما انسانیم، نه بدان خاطر که زبان داریم، بل از آن رو که خود زبانیم».

خلاصه ای از سخنرانی چامسکی:
محورهای اصلی سخنرانی چامسکی: 1. نقد فرضیات سه گانه فرگه 2. آزمون تورینگ و سیر قهقرایی 3. نخستین انقلاب شناختی؛ نظریۀ دکارتیِ جسم و ذهن و رد آن توسط نیوتون 4. رهیافت طبیعت گرایی و نظام های محاسباتی زبان 5. یکپارچه سازی 6.جنبۀ خلاق کاربرد زبان


آغاز سخنرانی چامسکی:

در این بحث می خواهیم به موضوعاتی که به سرچشمه های اندیشۀ ثبت شده، باز می گردد و به هستۀ مرکزی ماهیت ما می رسد، اشاره ای کنیم. رشته های تجربی ای که با دو مسئله زبان و اندیشه سروکار دارند، جنبه ای بسیار تخصصی یافته اند البته تخصصی شدنِ رشته ها، دلیلی بر پیشرفت نیست؛ به عقیدۀ من این جریان غالباً و تا حدی، چیزی جز فدا کردن بینشهای عمیق در پای بررسی های فنیِ کم اهمیت به شمار نمی رود. در ادامه چامسکی به آرای ولتر(۶) دربارۀ متافیزیک اشاره می کند. متافیزیک رقصی است با حرکات موزون و پرشکوه، که در همان جای شروع، پایان می پذیرد. به نظر من، میان موفقیت از نظر افکار عمومی و آنچه که به واقع دستاورد پژوهش هست، فاصله ای چشمگیر وجود دارد، مانند ادعاهایی که دستیابی به شبکۀ عصبی و هوش مصنوعی یا انقلاب در شناخت را جار می زدند، که البته پیشرفت های مهمی هم در این موضوعات صورت گرفته است. یکی از نقاط متعارف برای ورود به بحث، چارچوبی است، که حدود صد سال پیش گوتلب فرگه(٧) مطرح کرده است و الگوی(٨ )بسیاری از مطالعات بعدی شده است. چارچوب فرگه به نوعی «زبان منطقاً کامل» را ترسیم میکند، فرگه سه فرض اساسی را مطرح میکند:

  • فرضیۀ اول فرگه: انسان مالکِ گنجینۀ عام و مشترکی از افکار است، که از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابد. اگر چنین نمی بود، دانش مشترک(٩) ناممکن میگشت. این افکار مشترک در قالب زبانی مشترک بیان می شوند، که شامل نشانه¬هایی مشترک هستند. نشانه دو جنبه دارد، یکی مصداق و دیگری مفهوم، که جوهرهایی برونی هستند، که خارج از ذهن/ مغز قرار دارند. (١٠)
    مصداق: نشانه به شئ در جهان خارج یعنی مصداقِ خود، تخصیص می یابد این امر در «زبانی منطقاً کامل» برای هر لفظ «خوش ساخت »( ١١) صادق است. مفهوم: نشانه، «مفهومی» دارد، که مرجع آن را تثبیت می کند و «برای هرکسی» که آن زبان را می داند، «قابل درک است». درکِ یک لفظ، همانا دانستن مفهوم آن در زبان مشترک عمومی است، علاوه بر این، هرکس می تواند تصویری ذهنی و فردی در پیوند با مفهوم عینی داشته باشد. نشانه¬ها، مفهوم و مصداق جوهرهایی بیرونی اند، که خارج از دهن/مغز قرار دارند. مثالِ چامسکی در تبیین فرضیۀ اول فرگه: وقتی از تلسکوپ به ماه نگاه می کنیم، تصویر واقعی ماه، آن گونه که در تلسکوپ منعکس شده، شئ مشترکی میان تمامی افرادی است، که به داخل تلسکوپ نگاه میکنند و این تصویر را می توان به مفهوم تشبیه کرد و تصویری را که در شبکیۀ چشم هر یک از افراد منعکس می شود، چیزی مشابه تصویر ذهنی فردی دانست.
    چامسکی در نقد فرضیۀ اول فرگه، مسئلۀ دستور روساختی را مطرح میکند. گفتن اینکه مردم افکار مشترکی دارند، به این معنی است که آنها یکسان فکر میکنند و شاید بتوان گفت، آنها فکر یکسانی دارند، همانگونه که مثلاً میگوییم دو نفر درجای واحدی زندگی میکنند، اما از این دیدگاه نمی توانیم ادعا کنیم افکاری وجود دارد، که آن دو نفر در آن شریک هستند.
  • فرضیۀ دوم فرگه: افکار مشترک به کمک «زبان مشترکِ میان مردم» بیان میشوند. این فرضیۀ در فلسفۀ زبان و معنی شناسی بسیار مطرح شده است. در اینجا چامسکی «قاعده مندی» (١٢) را مطرح می کند. شاید بتوان نظریه ای را در اینجا مورد توجه قرار داد، که مدعی است ویژگیِ قاعده مندی یا کلاً مراحل و فرآیندهای ذهنی، متضمن امکان دسترسی به شناخت آگاهی و اصول در دسترس(١٣) در کاربرد همگانی زبان است. منظور جرح و تعدیل هایی است، که افراد مختلف، در کاربرد زبان به کار می¬گیرند و الگوهای مشترکی را دنبال می¬کنند، که همان وحدت روال های همگانی است.
  • فرضیۀ سوم فرگه: یک نشانه، چیزی را در جهان خارج برمی گزیند و این انتخاب برحسب مفهوم آن نشانه صورت می گیرد. مثال چامسکی در نقد این فرضیۀ : «پریروز با بی بی سی مصاحبه کردم و از بدتر شدن قیافۀ شهر بُهتم زده بود».
    ممکن است کسی به درستی، منظور از «شهر» در جملۀ بالا را «لندن» عنوان کند. درحالیکه من هیچ واژه ای را در جمله مطرح نکردم، که معنی¬اش بشود لندن. آیا چیزی به نام لندن که به آن اشاره م میکنیم وجود دارد؟ اگر جواب مثبت باشد، چیز عجیبی است زیرا این امکان وجود دارد، که هزارسال بعد تحت شرایطی شهر لندن بکلی خراب شود و جای دیگری دوباره بنا گردد و لندن باز هم لندن باقی بماند، یعنی همان چیزی که هست. واژه هایی نظیر لندن را برای صحبت دربارۀ جهان واقعی به کار می برند، اما چیزهای جهان آن¬چنان وجود ندارند یا تصور می شود وجود نداشته باشند، که آنچه را نام یک شهر در خود می گنجاند و با ویژگی های پیچیده و تو در توی شیوه های دلالی شان ارائه دهند؛ اگر کسی بر این باور باشد، تصورش فوراً به نقیضه گویی حادی منتهی خواهدشد.(١۴)

جمع بندی فرضیات فرگه: شاید پیشنهاد فرگه برای اهداف خاص وی طرح مناسبی باشد. در قلمرو علم و ریاضیات، میتوان مدعی شد که هدف اصلی، ایجاد «زبانی کامل» برای بیان «گنجینۀ مشترک اندیشه ها» به کمک الفاظی است، که بر «چیزهای واقعی جهان خارج» شامل انواع طبیعی موجودات دلالت دارند و به مثابه انواع طبیعی درک میگردند. ولی این مفهوم برای زبان طبیعی نامناسب است. فرض کنید نوعی زبانِ کاملِ مورد نظرِ فرگه را هدفی برای علم بدانیم؛ و علاوه بر این، فرض کنید مدعی شویم، که علم صرفاً درکِ متعارفِ (١۵) پالایش یافتهای باشد. در چنین شرایطی، طرح فرگه میتواند به طور ضمنی مطلب مهمی را دربارۀ زبان و اندیشه در اختیار ما قرار دهد، یعنی حدود آرمانی ای را تعیین کند، که زبان و اندیشه می توانند به آن نزدیک شوند؛ چیزی که شاید بشود گفت، به نوعی سطح بدون اصطکاک می ماند. این استدلال، فرض را بر این می گذارد که اولاً نظام های نمادینی که برای علم ساخته شده اند، زبان هایی صرفاً «کامل تر» از زبان بشری اند، ثانیاً کار علمی ای که از نسلی به نسل دیگر ادامه می یابد و به تدوین دقیق و موشکافانۀ نظام حقایق ادعا شده رهنمون می گردد، از سازوکارهای «درک متعارف» بهره میگیرد. این فرض ها را به زحمت می توان بدیهی دانست.
برای درک بهتر آرای فرگه به این مقاله مراجعه کنید: مقالۀ «جستجویی در نخستین گام فلسفۀ زبان، فرگه به مثابۀ یک معنی شناس»، امین شاکری، دانشگاه علامه طباطبای. تصاویر زیر مربوط به این مقاله است.

چامسکی سؤالی مطرح میکند که آیا کارعلمی از همان سازوکار تفکر و تفحص متداول و روزمره «درک متعارف» بهره میگیرد؟ بر اساس طیف وسیعی از آرای روانشناسی، فلسفه، فیزیولوژی نظری اعصاب، هوش مصنوعی و علم شناخت، فرض بر این بوده که چیزی به نام «ساز وکارهای هوش همگانی» وجود دارد؛ یعنی روال های عامی که به شکلی واحد در حوزه های شناختی گوناگون عمل می¬کنند، این فرض دربارۀ «وحدت روال ها» سخت ریشه دوانده است، اما بهتر است ما با دقت بیشتری به مؤلفه های آرای سنتی در این زمینه بپردازیم. در اینجا چامسکی به آرای روان شناسان خردگرای جدید میپردازد، که به «اصول یا مفاهیم نهفته در ذهن» به مثابه موهبتی طبیعی که ما آنها را از درون خود به اشیای بیرون می افکنیم، قائل هستند و در ادامه این سنت، روان شناسی دکارتی از سوی افلاطونیان با عنوان «روان شناسی گشتالت» مطرح شد.
تحقیق دربارۀ توانایی های ویژه، جنبه های دانش و باورهای آدمی، و جز آن همواره به این نتیجه رسیده است که زیرمؤلفه های (١۶) متنوع ذهن، کاملاً متفاوت عمل می کنند. و فراتر از درک متعارف است. بنظر می رسد در حوزه-هایی که درک ما به لایه ای عمیق تر از سطح ظاهری و روساختی فرو می رود، به ساخت و طرح ویژه ای دست می یابیم.
اینکه آیا «زبان های علمی» زبان به حساب می آیند یا نه، پرسش جدی ای نیست. طرح این مسئله به همان اندازه بی¬فایده است، که بپرسیم آیا هواپیما واقعاً پرواز می کند یا نه، آیا دوربین واقعاً می بیند یا نه. هیچ مطالعه ای دربارۀ «زبان» وجود ندارد، که به ترتیب از مورچه به شامپانزه، بعد به زبان انسان و سپس به حساب صوری پرداخته باشد. درست همان¬گونه که هیچ مطالعه ای دربارۀ «حرکت» مثلاً از آمیب به عقاب و بعد به سفینه های فضایی علمی تخیلی و یا مطالعات ارتباطات، مثلا از تأثیر متقابل سلولی به غزلهای شکسپیر و بعد به موجودات فضایی هوشمند نیز وجود ندارد.
در ادامۀ طرح این نوع سؤالات، چامسکی اشاره به مقاله و آزمایش آلن تورینگ، ریاضیدان انگلیسی، به سال 1950می کند.
آیا شبیه سازی می تواند دربارۀ فرآیندهای شبیه¬سازی یادمان بدهد یا نه؛ یا یک برنامۀ بازی شطرنج، چیزی دربارۀ اندیشۀ انسان در اختیارِمان می گذارد یا نه؛ و اشاره به اردکی کوکی که وکانسن شبیه سازی کرده بود، تا الگوی غذا خوردن و دستگاه گوارش یک اردک واقعی را نشان دهد. در این آزمایشات بحث بر سر این نیست، که آیا اردک شبیه ساز واقعاً غذا را هضم میکند یا نه. از این نظر به اعتقاد من بحث تازه در زمینۀ «انقلاب شناخت»، نوعی سیر قهقرایی طی کرده است.
تا به اینجا شواهد نسبتاً محکمی در دست است، که نشان می دهد توانایی زبان (١٧) یکی از مؤلفه های ذهن/ مغز است، که به زبان و کاربرد آن اختصاص یافته است. با حدس و گمان دربارۀ آنچه فراتر از دانسته های اندک ماست، می-توانیم مغز/ ذهن را نظام پیچیده ای در نظر بگیریم، که از ساختی قویاً تفکیک شده و توانایی های جداگانه ای ازجمله توانایی زبان برخوردار است. این توانایی ها در داوری های اخلاقی و زیباشناختی، در گونۀ خاصی از تعمق منطقی مورد استفاده در علوم طبیعی و بسیاری از موارد دیگر درگیرند.

به اعتقاد من، تعمق در دورنمای تاریخی فراتر از الگوی فرگه و توجه به «نخستین انقلاب شناخت»، یعنی نظریۀ دکارتی جسم و ذهن بسیار راهگشاست. دکارت شرح مختصری از جهان مادی در قالب «فلسفۀ مکانیکی» (١٨) مطرح کرده است. درمورد زبان، جنبۀ کاربرد خلاق زبان را مطرح میکند. نظریۀ دکارت در زمینۀ جهان مادی فروپاشید، اما آن نظریه ای که به ذهن مربوط می شد، دست نخورده باقی ماند. نیوتون نشان داد که نظریۀ دکارت در زمینۀ جهان مادی به نحوی محتوم فاقد کارایی است و حتی برای ابتدایی ترین مختصات پدیدۀ حرکت قادر به توضیح نیست. نیوتون چیزی دربارۀ روح درون ماشین نگفت؛ او به احضار ماشین پرداخت، نه احضار روح. نیوتون دریافت که اجسام از ویژگی شبح واری برخوردارند و «کیفیت خفیۀ» حرکت آنها، اگر فاصله ای درمیان باشد از مفهوم متداول جسم یا شئ مادی فراتر می رود . تا آنجا که من می فهمم، دربارۀ تمایز ذهن/جسم نیز تدوین و قاعده بندی مشخصی شبیه شیوۀ دکارت یا هر شیوۀ دیگر نمی تواند وجود داشته باشد. بالدون در نقد نظر فرگه می گوید: اندیشیدن فرآیندی است، که در مرز ذهن و غیرذهن قرار می گیرد و به همین دلیل نمی تواند از دیدگاهی صرفاً روان شناختی به طور کامل درک گردد. زیرا در درک این قانون چیزی دربرابر دیدگان ما ظاهر می شود که در مفهوم دقیق کلمه، دیگر ذهنی نیست؛ یعنی همانا اندیشه. و این فرآیند احتمالاً از هر چیزی اسرارآمیزتر است. به اعتقاد بالدوین این دیدگاه فرگه به دلیل مفروض دانستن اندیشه ای که عینی است، ولی مادی نیست، نمیتواند در قالب علوم طبیعی گنجانده شود.
رهیافت طبیعتگرا فرض بر این دارد، که مغز انسان همچون سایر نظام های پیچیده، می تواند نظم و آرایه ای از زیرمؤلفه هایی با کنش متقابل در نظر گرفته شود که در سطوح مختلفی قابل بررسی هستند. اتم ها، سلول ها، تجمع های سلولی، شبکه های عصبی، نظام های محاسباتی و رایانه وار از نوعی که پیروان دکارت در مرحله ای ابتدایی مبتکر طرحش بودند. این نظام محاسباتی دربارۀ مغز هم قابل تبیین است.
ما به دنبال حل مسئلۀ یکپارچگی (١٩) مطالب هستیم، یعنی مسئلۀ چگونگی ایجاد پیوند میان مطالعاتی که در سطوح مختلف دربارۀ مغز صورت پذیرفته است. گاه یکپارچه سازی به تقلیل حوزه می انجامد؛ مثلاً بخش اعظم مطالعات زیست شناسی به همان شیمی زیستی معروف ملحق شد یا وقتی فیزیک درقالب نظریۀ جدید کوانتوم گسترش یافته شد تا بتواند ویژگی هایی را که شیمیدانان کشف کرده بودند، تبیین کند. به هرحال ما از پیش نمی توانیم مسیر این یکپارچه سازی را تشخیص دهیم.
بنا به نظر دکارت تواناییِ زبان به احتمال زیاد خصلتی انسانی است و به جهاتی بنیادین منحصر به این نوع زیست است، یا دست کم می توان مدعی شد، که چیزی در کل جهان کشف نشده است، که کوچکترین شباهتی به زبان بشر داشته باشد. به اعتقاد دکارت مرحلۀ آغازین زبان، ودیعه ای است و توارثی و این زبان تحت تأثیر عامل آغازگر و حاشیه ای شکل دهندۀ تجربه، از یک رشته مراحل مختلف گذر می کند و حدوداً در زمان بلوغ انسان به مرحلۀ پایدار نسبتاً ثابتی می رسد. در این مراحل دو مؤلفه متمایز وجود دارد: یکی نظام های شناختی و دیگری نظام های کنشی. نظام های شناختی اطلاعاتی را ذخیره می کند، و نظام های کنشی به آنها دست می یابند. اتویسپرین، زیست شناس دانمارکی در همان زمانی که دانش رفتاری و رهیافت های ساختگرا حدود هفتاد سال پیش شکل میگرفت، این نکته را تشخیص داد، که کانون توجه زبان شناس باید مسئلۀ خلاقیت آزاد باشد، یعنی همان توانایی فرد برای تولید و درک عبارات آزاد که نوعاً تازه هستند. مثلاً بدون داشتن هیچ آموزشی در دستورزبان صرفاً با شنیدن و درک، جملات بیشماری تولید میکنند و مفهومی از ساخت آنها را انتزاع می کند، که برای قالب بندی جملات خود او به اندازه کافی معلوم و مشخص هستند.
ثابت شده است، سازوکارهای اندیشه و عمل بهتر پذیرای تحقیق و بررسی هستند. در مطالعۀ زبان، درک تازه ای از نظام های محاسباتی و رایانه وار ذهن/ مغز از جمله آنچه معمولاً نظام هایی آوایی یا معنایی نامیده می شود، حاصل آمده است. اگرچه تمامی آنچه به نمودهای ذهنی مربوط می گردد، در مفهومی گسترده تر، «نحوی» به شمار می رود. دربارۀ چگونگی فراگیری این نظام ها، تعبیر نظام های ادراکی تولیدی و به کارگیری دستورالعمل های ارائه شده از سوی آنها اطلاعات زیادی به دست آمده و آرای جالب و فراوانی دربارۀ رابطۀ «منظور و مفهوم» (٢٠) در اختیار داریم، یعنی مسئله ای پیچیده که البته کاملاً دست نیافتنی نیست. با این حال از محدودۀ انقلاب فکری قرن هفدهم پا فراتر ننهاده ایم. مسائل بنیادینی که دکارت و پیروانش مطرح ساختند، مانند جنبۀ خلاق کاربرد زبان (ویژگی های خلاقیت آزاد که به معنای واقعی کلمه، ذهن نامیده می شود) و کلاً ماهیت کنش هایی که مناسب، منسجم و قابل درک هستند، اما ظاهراً بی دلیل اند، هنوز هم دور از دسترس ماست. تمامی این موضوعات و از جمله آنهایی که رمز و راز می-نمایند، بنا به گفتۀ خوان هوارت، فیلسوف و پزشک اسپانیایی اواخر قرن شانزدهم، هنوز در قشر زیرین هوش آدمی فرو افتاده اند. این موضوعات در ارتباط با «استعدادِ زایایی» درک متعارف جلوه گر می شوند، که برای «حیوانات و گیاهان» بیگانه بوده، اما از به کارگیری جنبۀ واقعی تخیل خلاق ناتوانند، حتی این قشر زیرین، صرف نظر از مطالعۀ سازوکارهای تشکیل دهنده اش، دست کم درحال حاضر و شاید برای همیشه، فراتر از محدودۀ درک نظری ما قرار دارد.

خلاصۀ بخش گفتگو
پروفسور آکیل بیگرامی، استاد فلسفۀ دانشگاه کلمبیا، متولد 1950

مقالۀ چامسکی بحث جدلی پیچیده ای دارد، که به چندین لحاظ بغرنج است. او از یک سو به پرسش درباره فرضیات فلسفی ای که به موضوع زبان و اندیشه پرداخته اند و چامسکی آن را طرح فرگه ای نامیده است، میپردازد. از سوی دیگر پرسشهایی را که فلاسفه و متخصصان علوم شناختی به عنوان پرسش های بدساخت مطرح کرده اند، نظیر این سؤال که آیا ماشین می تواند فکر کند؟، مردود می شمرد و نتیجۀ روشن گرانه ای ارائه نمیکند. انتقادهایی به رویکردهای جزم اندیشانۀ فلاسفۀ طبیعت گرا دارد. همچنین پیشنهادهای مفیدی را در قالب موضوع انتخابی اش یعنی زبان و اندیشه، که هم به لحاظ روش شناختی و هم به لحاظ نظری اساسی و مهم است، مطرح می کند و تحلیل روند تاریخی اندیشه دکارت را پی می گیرد. اظهار نظر کوتاه من دربارۀ مقاله ای با چنین دورنمایی غنی بسیار محدود خواهد بود. کسانیکه مستقیماً با حوزۀ علایق چامسکی درگیر نیستند، این جدیت حاد و پرداختن به جزئیاتی را که چامسکی با استدلال خود مطرح کرده، نمودار برداشتی فنی و محدود از موضوع مورد بررسی وی تلقی می کنند. برای کسانیکه با تحولات و مسائل مطرح در این رشته آشنایی ندارند، چنین تلقی ای کاملاً طبیعی است اما غیرمنصفانه. انتقاد اول بیگرامی به چامسکی در حوزۀ اجتماعی زبان و موضوع مفهوم و معنی مطرح شد، که چامسکی نقش محیط و اجتماع را نادیده می گیرد و به روش تحلیل معنی چامسکی با بحثی تخصصی پیرامون دلالت و ارجاع به جهان خارج و موضوع نحو و نحو واژگانی ایراد می گیرد، موضوع دیگری که بیگرامی مطرح می-کند، بررسی زایایی زبان و ذهن انسان با آزمایش هوش تورینگ است و طرح این آزمایش را برخلاف چامسکی کمک کننده به ادراک این موضوع می داند.

پروفسور جورج میلر، استاد روانشناسی پرینستون 1920-2012

دو نکته از نظرات چامسکی برای ایشان جالب توجه بوده است. یکی گام نهادن علم شناخت به مسیری نادرست و دیگری این نکته که هوش انسان احتمالاً کارایی یافتن پاسخ برای هر پرسشی را ندارد. درمورد اول با چامسکی موافقم؛ مسیری که با عنوان علم شناخت از چهل سال پیش با مطالعات من و چامسکی و همکار دیگرمان جری برونر آغاز شده بود، از طرف رفتارگرایان و ساختگرایان و اثبات گرایانی که قلمرو خود را محدود به زبان شناسی و مردم شناسی می کردند، به نوعی به سرقت رفت و در مسیر نادرستی قرار گرفت و ما مخالف این محدودیت بودیم. تلاش چامسکی برای تبیین دقیق تر و نشان دادن مسیرهای مطالعه بسیار جالب است. مورد دیگری از آرای چامسکی که برایم بسیار جالب است، محدودیت ظرفیت ذهنی برای توضیحی تقلیلگرا از ذهن است. چامسکی دربارۀ مطالعۀ روان شناختی موش صحبتهایی کرده بود و البته این موش قرار بود مسئلۀ حرکت در یک مارپیچ را حل کند، اما مسائل متعدد دیگری وجود دارد، که روان شناسان می توانند حل کنند، ولی موش حتی به فکرش هم نمی رسد. این مطلب را در یک اصل خلاصه میکنم، چیزی را که نمی توانیم درک کنیم، قابل درک نیست. بودجه های کلانی صرف کشف حیات در کرات دیگر می شود، به امید آنکه تمدن های پیشرفته تر از ما کشف شوند و این موضوع مرا به یاد مطالعۀ روان شناختی موش می اندازد، چه مدت است که ما در کرۀ خاکی در کنار موشها زندگی می کنیم بدون آنکه موشها از هوش برتر چیزی یادگرفته باشند؟ یکبار خواستم با محققی دراین باره بحث کنم که چرا موشها ما را موش دوپا به حساب نمی آوردند و مانند ما به دنبال ریشه کن کردن ما نیستند، که پاسخی نیافتم. سؤالی که میلر مطرح می کند پیرامون مرز «مسئله» و «رمز و راز» است؛ چه مسائلی را قادر به حل شان هستیم و چه مسائلی رمز و راز هستند؟

پروفسور جیمز شوارتس، استاد زیست شناسی اعصاب دانشکدۀ پزشکی دانشگاه کلمبیا 1932-2006

دهۀ 1960 شاهد دو انقلاب مهم در عرصۀ بررسی ذهن/ مغز بودیم. انقلاب در علم شناخت که درباره اش صحبت شد و انقلاب تقلیل گرا (٢١) در زیست شناسی سلولی ومولکولی. هر دو این رهیافت های تازه برای درک ذهن بسیار ثمربخش بودند. انقلاب من، زیست شناسی سلولی و مولکولی است(علی رغم آنچه آقای ویسکامپ دربارۀ من می-گویند، من نه فیلسوف هستم و نه زبان شناس). کافی است پیش از هر سخن به چند پیشرفت شناخته شده در این زمینه اشاره کنم؛ یعنی توصیف تقریباً کاملی از مولکولهای واسطۀ هدایت تکانۀ عصبی و انتقال سیناپسی و نیز تعیین ویژگی های ناقل های عصبی و تعدیل کننده¬های عصبی ای که تصور می شود در درد، حافظه، یادگیری، احساسات و حواس پنجگانه نقشی داشته باشند. علاوه بر این، تحقیقات مولکولی و الکتروفیزیولوژیکی، اطلاعات ما را در زمینۀ ناحیه¬هایی از مغز که در کارکردهای ویژه و ذهنی نقشی حساس برعهده دارند، تأیید کرده و توسیع بخشیده است. به-این ترتیب، برای نمونه معلوم شد که مناطق مشخصی از قشر مخ به درک شکل، حرکت و رنگ اختصاص دارند. بازنمایی مشابه و احتمالاً مناسب تری از نواحی ویژۀ زبان در مغز نیز از جمله مساعی بسیار فعال و جدی در عصب شناسی معاصر است.
پروفسور چامسکی به حق از انقلاب در علم شناخت خرسند است، اما مادربزرگم همیشه می گفت، «با این همه هوش مان چرا پولدار نشده ایم؟» حال به تقلید از حرف او اگر وضعیت اطلاعات ما در زمینۀ ذهن / مغز تا این حد امید بخش است، چرا جوابی برای این سؤال نداریم، که این علامت« / » بین ذهن و مغز چه معنایی دارد؟
بسیاری از همکاران من نگاه بدبینانه ای نسبت به ذهن دارند. معتقدند فاصلۀ میان مولکولها و ذهن آنقدر زیاد است که پر کردن این خلاء کاملا بی فایده است و آنها کلاً با نادیده گرفتن ذهن به تبعیت از ماده گرایی حذفی موضوع را حل می کنند. معتقدند روان شناسی ذهن گرا باید به عصب شناسی تقلیل یابد. برای درک ماهیت نگرانی کنونی عصب-شناسی، باید به ریشه دلایل آن پرداخت. بهتر است در اینجا به آرای گال (٢٢) ، در حدود سال 1800، اشاره کنیم. پرسشی که او مطرح می کند آنست، که آیا کارکردهای ذهن از جایگاه مشخصی در مغز برخوردار است یا اینکه نوعی ویژگی کلی مغز به حساب می آید؟ اغلب هنوز هم گال را آدم شیادی می دانند و در کنار حکیم باشی های مردم -پسند قرار می دهند. زیرا کارهای او به شبه علمِ بسیار پرطرفدار جمجمه¬شناسی انجامید. گال سرانجام توانست اکثر مردم را متقاعد کند، که مغز اندام ذهن است و پیشنهاد کرد کارکردهای ساده و پیچیده مغز در بافت مغز جای گرفته-اند و مدعی بود قشر مخ از اندامهای ویژه ای تشکیل شده که هر یک به توانایی ذهنی مشخصی تخصیص یافته است. این دیدگاه منجر به دیدگاهی ماده گرا به ذهن شد، که همچون نظریه های مارکس و داروین و فروید با روحیۀ قرن بیستم دمساز نبود. نظریه های اینان اکثر مردم را به اجبار دربرابر سه واقعیت دیگر حیات قرار داد: داروین و جایگاه زیستی ما در طبیعت ، مارکس و اهمیت بنیادین ساختار اقتصادی و فروید و مؤلفه های غیرمنطقی رفتار. در ادامه شوارتس به تأیید موضوع منطقه بندی مغز می پردازد.

پایان سخن با چامسکی
در پایان چامسکی به نقد آرای شوارتس و میلر و بیگرامی می پردازد، که البته پاسخ دقیق و روشنی برای پرسش ها استنباط نمی شود.

منبع: زبان و اندیشه، نوام چامسکی، ترجمۀ کوروش صفوی.


گردآوری و تلخیص: حبیبه شیرازی (دانشجوی دکترای زبان شناسی، شاخه آموزش زبان)


[ تذکر: بحث پیرامون موضوعات آگاهی و ذهن در مجامع فلسفی و علمی کماکان ادامه دارد و به دیدگاه ها و مطالب مختلف، نقدهای متنوعی وارد است.
انتشار محتوا از سوی هسته NeuroHumanities انجمن علوم اعصاب صدرا، صرفا به قصد افزایش دانش جمعی صورت می گیرد و به معنای رد یا تأیید محتوای مربوطه نیست.]

١.چامسکی، نوام. (1997). ترجمه کوروش صفوی، تهران: هرمس.
٢. مترجم این کتاب و متخصص معنی شناسی Semantics
٣. عضو انجمن سلطنتی هنر در لندن، دبیر جلسه و مسئول برگزاری میزگرد.
۴. Power of Universal

۵. فیلسوف زبانی
۶.Voltaire
٧. Gottlob Frege
٨.Paradigm

٩.common science

١٠.برای درک بهتر اصطلاح مصداق و مفهوم به این مقاله مراجعه کنید:http://anthropology.ir/article/30176.html

١١. Well constructed

١٢. Rule-following
١٣. Access in principle
١۴. مثال فارسی: «این کتابی که در سرت نوشته¬ای خواننده ندارد» اشاره به کتابی که هم انتزاعی است و هم ملموس اما درجهان خارج وجود ندارد.
١۵. شمّ زبانی، تشخیص برخی فرآیندهای زبانی بدون هرگونه تجربه ای ، مستلزم فرآیندها و اصول محاسبه¬ای خاصی هستند که در دسترس شعور انسان نیست، اصول و فرآیندهایی که به دامنۀ وسیعی از پدیده های موجود در زبانهای بس گوناگون که به لحاظ رده شناسی کاملا متفاوت هستند، اعمال می شود؛ دانسته های ما دربارۀ این واقعیات شمّی است، یعنی به مثابه بخشی از طبیعت ما و عاری از تجربه است.
شیرازی: مثال برای درک بهتر موضوع: در فراگیری زبان، زبان آموزان صورتهایی تولید می¬کنند که قبلاً تجربه¬ و آموزشی نسبت به آن نداشته اند.

١۶. Subcomponent

١٧. شیرازی: این بحث ها، شالوده ها و بنیان های نظریه دستور جهانی را از استخراج آن از لا به لای آرای فرگه و دکارت و… می تواند نشان می دهد. همان چیزی که به عنوان LAD (Language acquisition device)، وسیله ای که «توانش زبانی» را ممکن می سازد، در این نظریه مطرح شده است.
موضوع «درک متعارف» را هم می تواند با اصلی که به موهبتی درون انسان که به ودیعه نهاده شده است اشاره کند. «اصولی همگانی و مشترک» میان همۀ انسان ها، «زیرمؤلفه های متنوع» هم تبیین موضوع «پارامتر» در این نظریه هست. موضوع «جنبۀ خلاق کاربرد زبان»، «فقر محرک» و یا همان تولیدات زبانیِ بدون آموزش در نطریه (Universal Grammar)UG چامسکی مطرح هست.

١٨.Mechanical Philosophy
١٩.Uniformity

٢٠.Conceptual- Intentional

٢١. reductionist revolution

٢٢.Franz Joseph Gall


دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.