درسنامه یازدهم هسته علوم اعصاب انسانی

به نام حق

زبان و ذهن

خلاصه پیشگفتار به قلم چامسکی

   این کتاب مجموعۀ شش مقاله است. سه مقالۀ نخست با عنوان «زبان و ذهن» در سال 1968 چاپ شد. در این 3 مقاله، دستاوردهای زبانی در مطالعات ذهن (گذشته، حال، آینده) بر مبنای سخنرانی­ هایی تدوین شده­ اند، که با نام Beckman Lectures در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی در ژانویه سال 1967 قرائت شد. مقالۀ چهارم با عنوان «صورت و معنی در زبان­های طبیعی»، متن سخنرانی غیرتخصصی­ ای است، که در ژانویه سال 1969 در کالج گوستاوس آدولفوس مینسوتا ایراد شد. مخاطبان این مقاله غالباً دانش­ آموزان، دانشجویان کالج و آموزگاران بودند. در این مقاله برخی از نواقص آرای قبلی من [چامسکی] در مجموعه زبان و ذهن مطرح شده است. مقالۀ پنجم، مطالعه­ ای فنی­ تر است، که به بحث مفصل ­تر مطالبی می­پردازد، که در مجموعۀ زبان و ذهن از پیش انگاشته شده است. مخاطبان این مقاله، روان­شناسان ِ زبان هستند. این فصل در اصل ضمیمۀ مبانی زیستیِ زبان، اثر اریک لنبرگ بود. مقالۀ ششم، دستاورد سمپوزیوم زبان­شناسی و فلسفه است، که در آوریل سال 1968 در دانشگاه نیویورک برگزار شده بود. مخاطب این مقاله فیلسوفان حرفه ­ای در نظر گرفته شده­ اند.  در این مقاله چنین فرض ­شده که مطالعات جاری در زمینۀ زبان­شناسی، نگرش­های جالبی را دربارۀ ماهیت دانش بشری، مبانی فراگیری آن و نیز روش­هایی به ­دست می­دهد که در این دانش مشخصاً به­ کار گرفته می­شود. درواقع سه مقالۀ دوم شکلی بسط­ یافته از آرایی است، که در سه مقالۀ نخست مطرح شده است و تا اندازه ­ای تکرار مکررات دیده می­شود. در تمامی این مقالات به حوزۀ ارتباط میان زبان­شناسی، فلسفه و روان­شناسی توجه شده است. هدف این کار نشان­ دادن این واقعیت است، که مطالعۀ دقیق ساخت زبان، ویژگی­ هایی از ذهن را نمایان می­سازد؛ ویژگی هایی که در زیربنای کاربرد ظرفیت­ های ذهنی انسان به هنگام فعالیت­ های طبیعی حضور دارند، از جمله به همین شکل آزاد و خلاق متداولش.
این امکان وجود دارد که بتوان چگونگی «فراگیری دانش» و نظام­ های اعتقادی را در برخی از حوزه ­ها دریافت. مورد «زبان» بسیار جالب به نظر میرسد، زیرا نقشی اساسی در تفکر و تعامل انسان برعهده دارد و موردی است که از طریق آن می­توان به توصیف نظامِ دانش کسب شده پرداخت و برخی از فرضیاتِ مربوط به ظرفیت­ های درونی انسان را، که وی را قادر به کسب این دانش می­سازد، تدوین کرد.
در همۀ این مقالات چامسکی به نقد رفتارگرایی می­پردازد.

خلاصه نظر مترجم، دکتر کوروش صفوی در مقدمه

  آرای مطرح شده در این مقالات با آنچه که چامسکی امروز مطرح میکند، تفاوت­ های بارزی دارد. پویایی او در بازبینی و جرح و تعدیل آن­ها ستودنی است، اما شاید به همین دلیل بتوان به لحاظ روش ­شناختیِ تاریخی بر او خرده گرفت. پرسش عمده ­ای درباره شناخت وی، پیش رو قرار می­گیرد و در نهایت مشخص نیست که دیدگاه چامسکی چیست و جایگاه وی در تاریخ این علم کجاست. مروری بر مطالبی که به یکباره در دوره ­ای مردود تلقی می­گردند و در دوره­ ای دیگر به کمک همان شیوۀ استدلال مورد تأیید قرار می­گیرد، می­تواند مؤید این ادعا باشد.

مقاله اول

دستاوردهای زبان­شناختی در مطالعۀ ذهن: گذشته

   پرسشی که چامسکی در این مقاله به آن می­پردازد این است که مطالعۀ زبان چه کمکی به درک ما از ماهیت انسان میکند؟ در دوره ­ای که در مقایسه با عصر ما، خودآگاهی و تفکرِ متخصصانۀ کمتری وجود داشت، موضوعاتی چون ماهیت زبان، ملاحظات مربوط به منعکس شدن فرایندهای ذهنی در زبان و شکل­ گیری ِ جریان و ویژگی تفکر در آن، مباحث مورد مطالعه و تعمق محققان و غیرحرفه ­ای­ های با استعدادی بود، که علائق و دیدگاه­ها و زمینه­ های فکری متنوعی داشتند. در قرن نوزدهم و بیستم، زمانی­که زبان­شناسی، فلسفه و روان­شناسی به دنبال پیمودن مسیرهای مستقل بودند، موضوع زبان و ذهن، که ظهوری دوباره یافته بود، این رشته­ ها را مجدد بهم پیوند داد.  در ادامه چامسکی اشاره می­کند، سالهای پس از جنگ جهانی دوم، 1953، با ظهور کامپیوتر، یک متخصص مردم شناسی به امید پیشرفت ­هایی در حوزه کامپیوترِ  این کار، دست از کار جمع ­آوری انبوه اطلاعات برداشت. (شیرازی: در مطالعات مردم شناسی و قوم نگاری روش متداول پژوهش، گرداوری اطلاعات می باشد، که در گدشته به صورت فیش نویسی دستی انجام و تحلیل میشد).

در ادامه چامسکی مروری بر آرای رفتارگرایان در دهۀ 1950 میلادی دارد:
چامسکی معتقد است در آن زمان چهارچوب رفتارگرایانه از نوعی که اسکینر به ­دست داده بود، در تمامی حوزه­های کاربرد زبان از کارآیی مناسبی برخوردار بود. در آن ایام کم­تر کسی بر آرای بلومفیلد، برتراند راسل، زبان­شناسان، روان­شناسان و فلاسفۀ اثبات­گرایی، که معتقد بودند چهارچوب روان­شناسیِ مبتنی بر انگیزه-پاسخ در اندک زمانی تا حدی گسترش می­یابد که برای اکثر توانایی­ های رازآمیز انسان توضیحی قانع ­کننده و مطلوب به­ دست خواهد داد، تردید می­کرد. رادیکال­ ترها بر این اعتقاد بودند که برای قضاوت صحیح و کامل دربارۀ این توانایی­ ها، باید چنین فرض کرد که به موازات انگیزه-پاسخ­ های اصلی که بی ­واسطه قابل بررسی ­اند، انگیزه­-پاسخ­های ثانویه­ ای نیز درون مغز صورت می­گیرد، که البته این توسع نیز تغییری در اصل مسئله نمی­داد.
کارل لشلی(1948) معتقد بود، در زیربنای کاربرد زبان و هر رفتارِ سازمانی دیگری باید سازوکارهای انتزاعی ای وجود داشته باشد، که از طریق عملِ تداعی قابل تحلیل نیستند و نمی­توان آنها را به کمک  چنین ابزارهای ساده­ای پروراند.
درحوالی سال 1940 کامپیوتر، در آستانۀ ظهور بود. این موضوع باعث تشدید این باور شد، که کافی است تنها از ساده ­ترین و به ظاهر واضح­ترین پدیده­ ها درکی نظری پیدا کرد، زیرا معلوم خواهد شد که بقیۀ چیزها «صورت بزرگتر همان چیز ساده ­اند» و پدیده ­های پیچیده را با کامپیوترهای شگفت می­توان توضیح داد.  پیدایش طیف­نگارهای صوتی، طی جنگ جهانی، نویدی مشابه از تحلیل فیزیکیِ آواهای گفتار می­داد.
اوایل 1950 کنفرانس­های میا­ن­ رشته­ای و موضوع تحلیل گفتار و مسئلۀ تبدیل گفتار به نوشتار از طریق فنون مهندسی، ترجمۀ ماشینی و.. مطرح شد. برای آنها که به دنبال تدوینی ریاضی­ گونه از فرایندهای بنیادین بودند، نظریه تازه ای مبتنی بر ریاضی ارتباطات در اوایل 1950 مطرح شد، که مفهومی بنیادین از «اطلاعات» به دست می­داد. از این نظریه انتظار می­رفت، علوم­ اجتماعی و رفتاری را یکدست کند و زمینۀ رشد نظریۀ ریاضی ­بنیاد منسجم و مطلوبی را دربارۀ رفتار انسان بر مبنایی احتمالی فراهم سازد. پس از آن نظریۀ دستگاه­ های خودکار و به دنبال آن نظریۀ شبکه عصبی مطرح شد. ریاضیات، تکنولوژی، زبان­شناسی و روان­شناسی رفتارگرا حول نگرشی بسیار ساده، روشن و کافی به درکی بنیادین از آنچه سنت در لفافه­ ای از رمز و راز پیچیده بود، نزدیک می­شدند.
در ادامه چامسکی ضمن نقد نظر رفتارگرایان، «توانش زبانی»  را مطرح می­کند. چامسکی معتقد است ساخت­ های ذهنی را نمی­توان به سادگی «صورت بزرگتر همان چیز» دانست، زیرا به گونه ­ای کیفی با شبکه ­ها و ساخت­­ های پیچیده تفاوت دارند؛ آنچه در این میان اهمیت دارد، میزان پیچیدگی نیست، بلکه کیفیت آن است. به همین مناسبت، دلیلی ندارد که تکنولوژی موجود بتواند بینش یا درکی مهم و یا دستاوردی سودمند به دست دهد.
 در ادامه چامسکی پیشینه­ ای از مطالعه و اندیشه دربارۀ ماهیت ذهن، به­ ویژه ماهیت زبان انسان مطرح می­کند.
قرن هفدهم، قرن نوابغ، قرنی بود که در آن مبانی علم جدید استحکام یافت. توجه در این قرن بر توانایی­ ها و امکانات دستگاه­ های خودکار بود. فلسفه دکارت، مشکل مطالعۀ ذهن را بدلیل پیچیدگی کیفیت آن و نه میزان پیچیدگی میدانست . او سعی داشت نشان دهد، که درک و اراده، دو ویژگی ذهن انسان، شامل توانایی­ ها و اصولی است که برای پیچیده ­ترین دستگاه­های خودکار نیز قابل درک نیست. پیروان دکارت به دنبال اصلی جدید بودند، که بتوان آن را جوهری ثانوی در نظر گرفت. جوهری که ذاتش تفکر است و به موازات کالبدی قرار دارد، که از ویژگی­های بنیادی بُعد و حرکت برخوردار است. این اصل جدید از جنبۀ خلاقه ­ای برخوردار است، که به وضوح  در آنچه «جنبۀ خلاق کاربرد زبان» می­نامیم، مشهود است. جنبۀ خلاق کاربرد زبان، توانایی خاص انسان در بیان افکار جدید و درک عبارات تازه­ ای است، که بیانگر تفکرند و در قالب زبانی نهادی شده اعمال می­شوند؛ زبانی که به مثابۀ محصول یک فرهنگ، قوانین و اصولی را شامل می­شود، که تا حدی مختص آنند و تا حدی نیز بازتاب ویژگی­ های عام ذهن هستند. به اعتقاد دکارت تنها نشانۀ مسلّم برای این که درون جسم انسان، ذهن وجود دارد و از یک دستگاه خودکار متفاوت است، همانا توانایی انسان در کاربرد عادی زبان است. این توانایی را هیچ حیوان و دستگاه خودکاری ندارد، حتی اگر این حیوان یا دستگاه خودکار از جهات دیگر نسبت به انسان هوش بیشتری از خود نشان بدهد و از تمامی اندام های فیزیولوژیکیِ تولید گفتار نیز همانند آنچه در انسان وجود دارد، برخوردار باشد.
چامسکی می­ افزاید: به اعتقاد من، در آن مقطع از رشد تفکر غرب، امکان ظهور گونه ­ای از علم روان­شناسی وجود داشته که هنوز پدید نیامده است؛ روان­شناسی­ ای که کار را با پرداختن به مسئلۀ تعیین ویژگی­ های نظام ­های گوناگون دانش و باورهای انسان آغاز کند، سپس به مفاهیم تشکیل ­دهندۀ آن­ها و اصول زیربنایی­شان­ بپردازد و صرفاً پس از گذر از این مراحل به مطالعۀ چگونگی تشکیل این نظام ­ها از طریق نوعی آمیزه میان ساخت ذاتی و تعامل ِ سازواره – محیط توجه نشان دهد. این روان­شناسی درست در مقابل رهیافتی به هوش انسان قرار دارد، که کار خود را، به روش قیاسی، با بدیهی انگاشتن سازوکارهای خاصی آغاز می­کند، که ادعا می­شود باید زیربنای فراگیری تمامی دانش و باورها باشد. به این تمایز در مقاله بعد اشاره خواهم کرد، در حال حاضر سعی دارم بیشتر بر منطقی بودن قسمت رد شده تأکید کنم و سازگاری آن را با رهیافتی نشان دهم، که موفقیتش در انقلاب فیزیک قرن هفدهم اثبات شده است.

شباهت­های موجود میان جوّ فکری قرن هفدهم و تفکر امروزی:
   میان تصور دکارتی دربارۀ جوهری که ذاتش تفکر است و اعتقاد پسا نیوتنی ­ها به اصل جاذبه به ­عنوان ویژگیِ ذاتی ذرۀ نهایی مادّه، یعنی اصل فعالی که بر حرکات اجسام حاکمیت دارد، توازی­ های روش­ شناختی ­ای وجود دارد؛ شاید بتوان گفت بزرگترین دستاورد فلسفۀ دکارت برای تفکر جدید، ردّ نگرش مَدرسی[1]­ دربارۀ صورت­های جوهری و کیفیات واقعی باشد، همان «تصورهای Image  معلق در هوا» که دکارت با استهزا به آن اشاره می­کند. رهایی از علوم غریبه سبب شد تا زمینه برای پیدایش فیزیک مادۀ متحرک و روان­شناسی ­ای فراهم آید، که به کاوش در ویژگی­ های ذهن بپردازد. نیوتن در کتاب دوم اصول خود به تفصیل به ناکارآمدی فیزیک مکانیکی دکارت تأکید دارد و معتقد است باید به دنبال نیروی جدیدی برای توضیح حرکت اجسام بود. بنا به اعتقاد دکارتی­ ها تصور نیروی جاذبه ­ای که از فاصلۀ دور عمل می­کند، سر از علوم غریبه در می ­آورد. نیوتن با این عقیده همراه بود و سعی بر آن داشت تا توجیهی مکانیکی برای گرانش بیابد. او این دیدگاه را که گرانش «در بنیان و ذات ماده» وجود دارد، مردود میدانست و اعتقاد داشت «این که به ما بگویند انواع اشیا از مختص ه­ای غریب و اسرارآمیز همچون گرانش برخوردار هستند و از طریق مختص ه­ای غریب و اسرارآمیز حرکت می­کنند و تأثیر مشهود می­گذارند، بی ­فایده است». نیوتن به توضیحی مکانیکی دربارۀ علت گرانش دست نیافت. طبق عقل متعارف ِ نیوتن و پیروان فلسفۀ دکارت، فیزیک هنوز مبنای استواری نیافته بود، زیرا به وجود نیروی اسرارآمیزی قائل بود که از فاصلۀ دور عمل می­کرد. به همین ترتیب نظر دکارت دربارۀ ذهن با سلیقۀ تجربه ­گرایان مطابقت نداشت. اما موفقیت عجیبِ فیزیکِ مبتنی بر ریاضی، اعتراضات مبتنی بر عقل متعارف را کنار زد. فیزیک جدید چنان منزلتی یافت، که روان­شناسیِ نظریِ عصر روشنگری لزوم پژوهش در قالب نظریۀ نیوتنی و نه مبتنی بر قیاس نیوتنی را بدیهی فرض کرد. نیروی گرانش به عنوان عنصری آشکار در دنیای فیزیکی بدون نیاز به توضیح پذیرفته شد و به صورت عقل متعارف جدید درآمد.
تا به این­جا سعی بر آن داشتم تا به برخی شباهت­های موجود میان جوّ فکری حاکم بر قرن هفدهم و تفکر امروزی اشاره کنم. به اعتقاد من توجه به مطلب یاد شده برای تعقیب دقیق­تر چگونگی تحول نظریۀ زبانی در دورۀ جدید، در چهارچوب مطالعۀ ذهن و به طور کلی مطالعۀ رفتار مفید خواهد بود. برای این هدف با بررسی آرای خوان اوارت[2]، پزشک اسپانیایی آغاز می­کنیم. وی از اواخر قرن شانزدهم مطالعات خود را دربارۀ ماهیت هوش انسان منتشر ساخت. اوارت سه سطح برای هوش قایل می­­شود. پایین­ترین سطح، هوش مطیع نام دارد، به این مفهوم که هیچ چیز در ذهن وجود ندارد، مگر آن­که از طریق حواس به ذهن انتقال یافته باشد. سطح دوم، هوش طبیعی انسان است که از مرزهای تجربه ­گرایی فراتر می­رود. این سطح هوش قادر است «با نیرویی که در خود دارد، در بطن خود اصولی را تولید کند، که دانش مبتنی بر آن­ها است». ذهن طبیعیِ انسان به گونه ­ای است که «با استفاده از خود موضوع و بدون یاری دیگران، می­تواند هزاران فکر تازۀ ناشنیده و ناگفته را تولید کند و چیزهایی را به زبان آورد، که نه از معلمی شنیده و نه از کس دیگری». بدین ترتیب هوش طبیعیِ انسان قادر به فراگیری دانش از طریق منابعِ درون خود است. احتمالاً این هوش از داده ­های حواس بهره می­گیرد، ولی نظامی شناختی از مفاهیم و اصولی می­سازد، که در زمینه­ های مستقلی رشد یافته ­اند. سطح سوم، که «از طریق آن، برخی بدون داشتن مهارت یا مطالعه می­توانند دربارۀ موضوعات بسیار ظریف و شگفت­آوری سخن بگویند، که با وجود صدقشان قبلاً دیده، شنیده یا نوشته نشده ­و حتی به فکر کسی خطور نکرده اند». در این سطح منظور اوارت اشاره به خلاقیت واقعی است، کاربردی از تصورات خلاقه ­ای که فراتر از هوش طبیعی است و بنا به گفتۀ وی می­تواند آمیزه ­ای از جنون باشد. بنا به نظر اوارت تفاوت میان هوش مطیع یعنی همان هوش منطبق بر آرای تجربه ­گرایان و هوش طبیعی انسان که توانایی ­های کاملاً زایایی دارد، نشانگر تمایز میان انسان و حیوان است.
توجه به اشاره­ایی که اوارت به کاربرد زبان دارد، کاربردی که او آن را نمایه ­ای از هوش انسان و مایه تمایز آدمی از حیوان می داند و نیز توجه بر تأکیدی که به استعداد خلاق هوش طبیعی دارد، روان­شناسی و زبان­شناسی خردگرا را تحت تأثیر خود قرار داد. با ظهور رمانتیسم، توجه به نوع سوم هوش، یعنی خلاقیت واقعی، جلب شد.
نظریۀ خردگرای زبان به سبب پرداختن به ذهن در سایر موجودات، پرورده شد. مطالعات گسترده­ ای در زمینۀ قابلیت حیوانات در اطاعت از فرمان­ های گفتاری، روش ابراز حالت­ های عاطفی، ایجاد ارتباط با یکدیگر و شیوه همکاری حیوانات برای رسیدن به هدف مشترک، انجام شد و چنین ادعا شد که تمامی این رفتارها می­تواند بر مبنای زمینه ­های مکانیکی تبیین گردد و حیوانات به لحاظ هوش عمومی در سطح پایینتری از انسان نیستند.
  چامسکی در این مورد موافق با نظر دکارت است و زبان را ویژۀ نوع انسان می­داند. دکارت، حیوانات را فاقد عنصر بنیادینی می­داند، که سبب توانایی خلاقیت کاربرد زبان می­شود. آنچه چامسکی تحت عنوان «جنبۀ خلاق کاربرد زبان» مطرح ساخت به سه ویژگی کاربرد زبان، باز می­گردد. 1. کاربردِ معمولیِ زبان، خلاق است؛ 2. کاربرد زبان، آزاد از قید محرک است 3.انسجام(coherence) و تناسب ( appropriateness) با موقعیت.
با دقت نمیتوانیم بگوییم انسجام و تناسب چیست، امّا می­توانیم میان کاربرد معمولی زبان و هذیان ­های یک دیوانه یا برون­داد تصادفی یک کامپیوتر تمایز قایل شویم.
باید صادقانه اذعان داریم ما نیز همچون دکارتِ سه قرن پیش، هنوز از درک آنچه انسان را قادر می­سازد تا به شیوه ای خلاق، آزاد از قید محرک­ ها، مناسب و منسجم سخن بگوید، به دور هستیم. این موضوع مهمی است که سرانجام روان­شناسان و زیست­شناسان باید با آن مواجه شوند و نمی­توان آن را با توسل به اصطلاحاتی مانند عادت، شرطی­­ شدن یا انتخاب طبیعی توضیح داد.
به ­نظر چامسکی، امیدبخش­ ترین رهیافتِ امروز تبیین هر چه دقیق­تر پدیدۀ زبان و فعالیت­ ذهنی و کوشش در جهت فراهم ساختن نوعی دستگاه انتزاعی و نظری است که تا حد ممکن این پدیده را توضیح دهد و اصول ساخت و عملکرد آن را آشکار سازد؛ البته بدون آن­­که، در حال حاضر، سازوکارهای ذهنی متصور را به سازوکارهای فیزیولوژیکی ارتباط دهد یا عملکرد ذهن را در قالب علل فیزیکی تعبیر کند.
این فلسفۀ خردگرای قرن هفدهم با چند تحولِ مستقل دیگر منجر به طرح نخستین نظریۀ مهم و همگانی دربارۀ ساخت زبان شد. همان دیدگاه همگانی که بعدها دستور فلسفی یا جهانی نامیده شد.
پورت-رویال 1660 آغازگر دستور فلسفی بود. ژرف ساخت از طریق عملکردهای ذهنی، که در اصطلاح جدید گشتارهای دستوری نامیده می­شود، به  روساخت ارتباط می­یابد. هر زبان به مثابۀ نوعی عامل ارتباط دهندۀ میان آوا و معنی در نظر گرفته می­شود. بر اساس نتایجی که منطقاً از نطریۀ پورت-رویال برمی­آید، دستور هر زبان باید نظامی از قواعدی را شامل باشد که ژرف­ ساخت، روساخت و رابطۀ گشتاری میان این دو را مشخص می­سازد و اگر قرار باشد جنبۀ خلاق کاربرد زبان را بنماید، باید این عمل را در قلمرو نامحدودی از ژر ف ساخت­ ها و روساخت­ های متصل بهم انجام دهد. به گفتۀ ویلهلم فن هومبلت 1830، گویش ور یک زبان، از مجموعه ­ای از ابزارهای محدود، استفادۀ نامحدود می­کند. بنابراین دستور زبان وی باید شامل نظامی محدود از قواعدی باشد، که مجموعه­ ای نامحدود از ژرف­ساخت­ ها و روساخت­ های متناسباً مرتبط به یکدیگر را تولید کند. این دستور باید شامل قواعدی باشد، که این ساخت ­های انتزاعی را به نمودهای آوایی و معناییِ مشخصی پیوند دهد، نمودهایی که احتمالاً به ترتیب از عناصری متعلق به آواشناسی و معنی ­شناسی جهانی تشکیل شده­ اند. یکی از نظریه ­های مؤثر بر دستور فلسفی، نظریۀ حذف به قرینۀ سانتیکوس، دانشمند اسپانیایی است(هدف نظریه سانتیکوس :ارائه ابزار برای تحلیل متن)؛ البته این نظریه صرفاً ابزاری برای تعبیر متن به شمار می­رود، درحالی­که هدف نظریۀ دستور فلسفیِ پورت- رویال ارائۀ نظری ه­ای روان­شناختی و نه فنّی برای تعبیر متن بود(هدف نظریۀ دستور فلسفیِ پورت- رویال : ارائه نظریه روان شناختی). بر مبنای این نظریه، ژرف­ساخت و مجموعۀ انتزاعی صورت ­های زبانی ­اش در ذهن جای دارد، همان­گونه که نمون [3]، به همراه روساخت ­اش از طریق اندام­ های مادی تولید یا درک می­شود. عملکردهای گشتاری نیز، که ژرف­ ساخت را به روساخت مرتبط می­سازند، عملکردهای واقعی و ذهنی­ اند و به هنگام تولید یا درک یک جمله، از طریق ذهن اعمال می­شوند. می­توان نتیجه گرفت که نظامی ثابت از اصول زایا باید در ذهن وجود داشته باشد که به طریقی مشخص، ژرف­ ساخت و روساخت را تعیین و به یکدیگر مرتبط ­سازد، به عبارت دیگر نوعی دستور در ذهن باید وجود داشته باشد که به هنگام تولید یا تعبیر سخن، به نوعی مورد استفاده قرار گیرد. این دستور، توانش زبانی زیربنایی را ارئه می­دهد. نظریۀ پورت-رویال از آن جهت به روان­شناسی تعلق دارد، که توضیحی برای نوع دوم هوش اوارت و کشف ویژگی­ های هوش طبیعی انسان است. سوسور، اوایل قرن بیستم زمینۀ پیدایش زبان­شناسی ساختگرا را فراهم آورد. به تعبیر وی، ساخته شدن جمله به طور مطلق به زبان (Langue) مربوط نیست، بلکه به آنچه او گفتار (Parole) نامیده است، ارتباط دارد.[4] در تمامی دورۀ زبان­شناسی ساختگرا کم­تر مطالعه ­ای به نحو اختصاص یافته است.

جمع ­بندی نهایی چامسکی:
در جمع­ بندی نهایی می­توان گفت، تمامی افرادی که امروزه با مطالعۀ زبان سر و کار دارند با دو سنت پژوهشیِ به واقع پر ثمر در ارتباط هستند.
1. سنت دستور فلسفی که در قرن هفدهم شکوفا شد و تا عصر رومانتیسم ادامه یافت.
2. سنت دیگری که من با اصطلاح تقریباً گمراه­کننده ساختگرا از آن نام می­برم؛ سنتی که پژوهش­ های قرن گذشته را دست کم تا نخستین سالهای دهۀ 1950 دربرمی­گیرد.
توجه زیاد من به دستاوردهای دستور فلسفی دو دلیل دارد: 1. ناشناخته ماندن آن 2. اهمیتش برای مطالعات جاری.
 زبان­شناسی ساختگرا به گونۀ فوق العاده­ای عرصۀ اطلاعات موجود را گسترش داد و بر اعتبار آنها بی­ اندازه افزود. زبان­شناسی ساختگرا نشان داد که در زبان روابط ساختاری ­ای وجود دارد که می­تواند به گونه ­ای انتزاعی مطالعه شود. این نظریه دقت بحث را دربارۀ زبان به سطوح کاملاً تازه­ ای فرا برد. ولی شگفت آنکه، به اعتقاد من، مهم­ترین دستاورد زبان­شناسی ساختگرا ممکن است همان چیزی از کار درآید، که بیش از همه مورد انتقاد قرارگرفته است. منظور من تلاش جدی و دقیق برای پدیدآوردن روال­ های کشف است، یعنی همان فنون تقطیع و طبقه­ بندی ای که سوسور به آن اشاره دارد. فکر میکنم امروزه برای همگان مشخص است که چنین تلاشی بیهوده بوده است، چراکه در بهترین شرایط، فنون یادشده صرفاً به پدیده­ های روساخت می­پردازد و به همین دلیل نمی­تواند سازوکارهای زیربناییِ جنبۀ خلاق کاربرد زبان و چگونگی بیان محتوای معنایی را آشکار سازد، ولی آنچه اهمیت دارد این است که چنین تلاشی به سمت مسئلۀ اصلی مطالعۀ زبان سوق یافت؛ مسئله ­ای که برا نخستین بار به گونه­ای روشن و قابل درک تدوین گردید، مسئلۀ تعیین سازوکارهایی بود که بر داده ­های حواس عمل می­کنند و دانش­زبانی – توانش­زبانی را تولید می­کنند.
زمانی وایتهد به هنگام بحث دربارۀ ذهنیت علم جدید به این نکته اشاره کرد، که این ذهنیت «از طریق وحدت علاقۀ مفرط به جزئیات حقایق و گرایشی در همین حد به تعمیم ­های انتزاعی» قوام یافته است. شاید خطا نباشد که زبان­شناسی جدید را علاقه مند مفرط به جزئیات حقایق و دستور فلسفی را تا همین حد متمایل به تعمیم ­های انتزاعی بدانیم. به اعتقاد من زمان آن رسیده که این دو جریان فکری عمده به وحدت برسند و آمیزه­ ای از دستاوردهای خود پدیدآورند. در دو سخنرانی بعد سعی خواهم کرد نشان دهم که چگونه می­توان دستور فلسفی را از نو بنیان نهاد و به سمت مسائل جدید و غامض معطوف ساخت و درنهایت چگونه می­توان به شیوه ­ای کارآمد به مسائل بنیادینی بازگشت، که موجب ظهور این سنت شده ­اند.

منبع: زبان و ذهن، نوام چامسکی، ترجمۀ کوروش صفوی.  
گردآوری و تلخیص: حبیبه شیرازی (دانشجوی دکترای زبان شناسی، شاخه آموزش زبان)

[تذکر: بحث پیرامون موضوعات آگاهی و ذهن در مجامع فلسفی و علمی کماکان ادامه دارد و به دیدگاه­ها و مطالب مختلف، نقدهای متنوعی وارد است.
انتشار محتوا از سوی هسته NeuroHumanities انجمن علوم اعصاب صدرا، صرفا به قصد افزایش دانش جمعی صورت می­گیرد و به معنای رد یا تأیید محتوای مربوطه نیست.]
[1] . فلسفه مَدرَسی یا اسکولاستیسم روشی از تفکر انتقادی است که توسط دانشگاهیان سده‌های میانه از حدود ۱۱۰۰ (میلادی) تا ۱۵۰۰ (میلادی) در اروپا تدریس می‌شد. این اصطلاح همچنین اشاره دارد به برنامه به‌کارگیری این روش در تبیین و دفاع از جزم‌گرایی در فضایی که کثرت‌گرایی در حال رشد بود.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C

[2] . Huarte Juan

[3] . signal، شیرازی: اصطلاحی تخصصی، برای درک بهتر نیاز هست رجوع شود به کتاب درآمدی بر معنی شناسی، کوروش صفوی

[4] https://en.wikipedia.org/wiki/Langue_and_parole

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.