نظریه های علمی آگاهی

به نام حق

جلسه هفتم از سلسله درسگفتارهای هسته نوروهیومنیتیز
نظریه های علمی آگاهی

برنارد بارس: نظریه فضای کار سراسری (یکی از موفقترین نظریههای آگاهی تاکنون)

آگاهی، شبیه دروازهای برای ورود اطلاعات به مغز بوده و برای دسترسی، حذف و انتقال اطلاعات و هماهنگی و کنترل سراسری ضروری است. طبق مدل بارس (تئاتر آگاهی یا تئاتر فضای کار سراسری)، عملکردهای نورونی در صحنه تئاتر شناختی، در سطوح آگاهانه و ناآگاهانه بروز میکنند. آگاهی از این منظر، شبیه منطقهای نورانی در صحنه حافظهی کاری (حافظهای کوتاه که با پردازش زبانی و ادراکی بلادرنگ سر و کار دارد) است و توسط توجه گزینشی هدایت میشود.
فعالیتهای نامرئی فرایندهای مغزی مختلف برای آگاهانه شدن، باید وارد فضای کار سراسری (صحنهی تئاتر) شوند اما در صورت پشت صحنه ماندن، همچنان بر آگاهی تأثیر میگذارند.
متفاوت با تئاتر دکارتی (من برتر، نظارهگر محتوای آگاهی در صحنه نمایش).
ویژگی دسترسپذیری گسترده به منابع، آگاهی را از پردازش اطلاعات ناآگاهانه متمایز میکند.
آگاهی، امکان فهم اطلاعات بدیع را فراهم میکند و پیشنیازی برای حافظه کاری است. یعنی برای گزارش مؤلفههای حافظه کاری مثل ورودی حسی، تمرین و یادآوری به آگاهی نیاز است. یادگیری بلندمدت تنها توسط ذهن آگاه امکانپذیر است؛ هرچند ساز و کارهای حافظه، ناآگاهانه است. برای یادگیری مهارت جدید به آگاهی نیاز داریم اما پس از یادگیری، فرایند خودکار جای فرایند آگاهانه را میگیرد. طی یادگیری، فعالیت قشری گسترده نیاز است اما فرایندهای خودکار، محدود به برخی از نواحی قشر میشوند.

فرانسیس کریک و کریستف کخ – چارچوبی نوروبیولوژیک برای آگاهی پژوهی

NCC: Neural Correlates of Consciousness همبستگیهای نورونی آگاهی (تنها برخی فرایندهای نورونی فعال با آگاهی همبستهاند).
مغز میانی و پسین مثل مخچه، نقش چندانی در تولید آگاهی پدیداری ندارند. ARAS (نظام فعالساز شبکه بالارونده که مسئول تنظیم سطح هوشیاری است) برای تجربه آگاهانه ضرورت ندارد (برنامههای تلویزیون ربطی به توان الکتریکی دستگاه ندارند).
نئوکورتکس و تالاموس و basal ganglia (عقدههای قاعدهای) (نقش در کنترل حرکتی و تنظیم وضعیت بدن) و کلاستروم (بخش کوچکی از ماده خاکستری که پراتصالترین ساختار مغز با توجه به حجم آن است) مسئول آگاهی هستند.
بررسی قوه بینایی برای مطالعه آگاهی دیداری (به عنوان نمونه): نورونهای ناحیه گیجگاهی میانی به حرکت و عمق و نورونهای V4 به رنگ و شکل پاسخ داده و در نتیجه، ادراک جهان به شکل یک صحنه یکپارچه و آگاهانه متشکل از انواع ورودی، احساسات و عواطف، نیاز به تبیین دارد (مسأله ترکیب). ادراک منسجم مثلا در قشر بینایی، با رزونانس در فرکانس خاصی از فعالیت نورونی (40 هرتز) ایجاد میشود و در این هنگام است که هارمونی آگاهی شلیک میشود. البته رزونانس نورونی در این فرکانس، شرط کافی برای NCC نبوده و ائتلافی نورونی که شدت و دوام بیشتر دارد، بر بقیه ائتلافها پیروز شده و متضمن محتوای آگاهی میشود.
کریک: ما چیزی جز خروجی نورونهای مغز نیستیم / کخ: ما پردازندههای اطلاعاتی هستیم که در کلیه سطوح فیزیکی و جانوری دیگر جهان نیز وجود دارد.

آنتونیو داماسیو – آگاهی، عواطف و خویشتن (یکی از پیچیدهترین نظریات آگاهی)

داماسیو: به رسمیت نشناختن این که ذهن، بدن و محیط به شیوهای متقابل یکدیگر را شکل میدهند، بزرگترین خطای دکارت بود.
داماسیو تصاویر (ایماژها) را کلیه نقشههای حسی ای مینامد که میتوانند به موضوع تجارب آگاهانه تبدیل شوند. داماسیو تمایزی دقیق را بین هیجانات و احساسات مطرح میکند:
هیجانات (کنشها): واکنشهای رفتاری که عمیقاً با کنشهای خودکار پیوند خوردهاند. این کنشهای خودکار در درون بدن صورت میگیرند و شامل اظهارات چهرهای و ژستها و تغییرات دروناحشایی هستند.
احساسات (ایماژها (تصاویر ذهنی)): ترکیبی از ادراکات آن چیزهایی که هنگام بروز هیجانات در بدن رخ میدهند. از اینرو احساسات، ایماژها یا صورتها هستند تا اینکه خودِ کنش باشند.
مثال: تعریق و گرگرفتگی و فرار هنگام دیدن مار (هیجان)/ آگاه شدن از ترس با فاصله اندکی از بروز هیجان (احساس)
سه عنصر اصلی برای ظهور آگاهی: بیداری (هوشیاری، پیشنیاز آگاهی)، ذهن عملیاتی (ذهن عملکننده به عنوان واسط بین بدن و جهان)، ایجاد حس خویشتن به عنوان بازیگر اول تجربه. داماسیو: ویژگی متمایز آگاهی، همان فکر احساس شدن خود است.
چهار عنصر اصلی برای حس خویشتن بدوی: چشمانداز یا نقطهنظر (بازنمایی ابژههای ذهن به شکل ایماژها یا تصاویر)، مالکیت (حس اینکه ابژههای بازنماییشده متعلق به خویش هستند)، عاملیت (این حس که کنشهای بدن تحت کنترل ذهن هستند) و احساسات بدوی ایماژهایی که به حالت درونی ارگانیسم و بدن یا تن بستگی دارند. خویشتن ریشه در دنیای درون دارد).
خویشتن بدوی وقتی به خویشتن محوری تبدیل میشود که احساسات بدوی به احساسات مرتبه بالاتر تبدیل شوند. یعنی وقتی که احساس شود خویشتن بدوی در تعامل با ابژههای جهان خارج قرار دارند.
بالاترین سطح خویشتن خودزیستنگار (اتوبیوگرافیک): شرححالنگاری آگاهانه. این خویشتن از خاطرات، تجارب زندگی و برنامههای آینده فارغ از دقت یا ابهامشان تشکیل میشود. این خویشتن، یک گالری از خودنگارههای متعدد ذهن در طول سالیان است.
داماسیو: آگاهی به موازات حس خویشتن بسط مییابد. آگاهی محوری به حس خویشتن در لحظه خاص (اینجا و اکنون) بستگی دارد (درهمتنیده با خویشتن محوری) و آگاهی گسترشیافته (ناشی از تعامل بین ابژه و تن) (بسته به خویشتن اتوبیوگرافیک)؛ این آگاهی از ظریق زبان و حافظه بلندمدت تشدید مییابد.

استانسیلاس دیهانه – آگاهی به مثابه اشتراکگذاری سراسری اطلاعات در مغز

الهام گرفته شده از نظریه فضای کار برنارد بارس (اصلاح این مدل).
آگاهی، اطلاعات را در سرتاسر مغز دسترسپذیر میکند. آگاهی، صرفا به اشتراکگذاری اطلاعات سرتاسری و گسترده در مغز است.
وقتی مجموعهای نورونی در فضای کار، فعالیتی پایدار دارند، در رقابت با مجموعههای دیگر، حالت آگاهانه را شکل میدهند. در واقع، یک الگوی ذهنی یکتا، از میان صحنههای گسترده و بالقوه انتخاب شده و در کانون توجه و آگاهی قرار میگیرد. در این حالت، کلیه ائتلافهای نورونی که بخشی از این الگو هستند، با هماهنگی نسبی، تحت کنترل نورونهای پیشپیشانی شروع به فعالیت میکنند. حتی در این حالت، شاهد سکوت نورونهایی هستیم (نورونهای خاموش) که با سکوت خود نشان میدهند در این الگو نقش ندارند. از این رو، تفکر مشابه مجسمهسازی یا پیکرتراشی (حذف انجمنهای نورونی) برخلاف نقاشی (اضافه کردن چیزها) است. در این حالت، نورونهای فعال، افکار آگاهانه را شکل میدهند.
چهار نشانگر وقوع افکار آگاهانه: 1) تقویت فعالیت حسی که تا نواحی پیشپیشانی و آهیانهای نفوذ میکند. 2) موج P300 یا P3 (سومین قله مثبت پس از ارائه محرک (300 میلیثانیه پس از ارائه)) که 3) آغازگر بهمنی از فعالیت مغزی است که به طیف گستردهای از نوسانات فرکانسبالا تبدیل میشود (اشتعال سراسری) و 4) تقویت و تحریک نورونهای دیگر رخ میدهد (وب مغزی).
کارکرد و نقش اولیه آگاهی، انتخاب و قرار دادن یکی از تفسیرهای ممکن و پرتعداد از جهان، در کانون توجه است.
فعالیتهای ناآگاهانه، سریع و موازی هستند اما فعالیتهای آگاهانه کند و ترتیبی هستند و بنابراین برای استدلالورزی و تصمیمگیری ضرورت دارند (به استراتژیهای عقلانی به شکل ترتیبی نیاز داریم).
دیهانه برای آگاهی، نقشی علّی و حیاتی از منظر تکاملی قائل است زیرا برای تولید رفتارهای ارادی، مؤلفهای ضروری است (در تضاد با دیدگاه پیپدیداری (پدیدار حاشیهای) آگاهی که آن را محصول جانبی مغز میداند. دیهانه از این نظر، نقش علّی برای آگاهی قائل است که آگاهی را به عملیاتی محاسباتی در مغز تقلیل میدهد (برخلاف اکثر نظریهپردازان این کتاب).
بنابراین دیهانه، ساخت آگاهی مصنوعی را به سه شرط امکانپذیر میداند: 1) ارتباطات منعطف 2) انعطافپذیری 3) خودمختاری.
کامپیوترهای کنونی در رابطه با ویژگی اول، هیچ شانسی برای تبادل دانش به شکلی منعطف با دیگران نداشتهاند. اما چنانچه نظریه فضای کار سراسری صادق باشد، اطلاعات برای آگاهانه شدن باید به طور گستردهای توزیع و منتقل شوند. در رابطه با ویژگی دوم میتوان گفت امروز برنامههای وجود دارند که شبیه مغز با الگوریتمهای یادگیری، خودشان را تغییر میدهند. در رابطه با ویژگی سوم، یک فضای کار مصنوعی میبایست پیوسته فعالیتی خودمختار بسازد؛ فعالیتی که جریان بیپایانی از سوسوی حالات درونی ایجاد میکند.

مرلین دونالد – تکامل آگاهی بشر

سه انقلاب شناختی ذهن بشر در سیر تکامل: مرحله تقلیدی (اضافه کردن ظرفیت شبیهسازی به ذهن که بستر ظهور متعاقب زبان شده است)، مرحله اسطورهای (انسان از زبان، برای ساخت مدلهای مفهومی طبیعت بهره گرفت و استدلال انتزاعی شکل گرفت – ظهور افکار روایتگونه) و مرحله نظری (با اختراع دستگاههای ثبت وقایع خارجی – استفاده از نمادهای گرافیکی در نظامهای نوشتاری) (تقابل بروننگاشت و دروننگاشت). سیستمهای نوشتاری، پتانسیلهای انسان را برای استدلال عقلانی افزایش دادند و ساخت نظریههای پیچیده در هر زمینه را امکانپذیر کردند.
سه سطح آگاهی در قشر مغز اولیه، ثانویه و ثالثیه:
قشر مغزی اولیه شامل نواحی حسی و جرکتی اولیه است. موجودات دارای این سطح اولیه، قادرند جنبههای مختلف ادراکی ابژههای بیرون را به شکل منسجم و انتخابی ترکیب کنند.
قشر مغزی ثانویه که ورودیهایش را از قشر اولیه میگیرد، دارای کارکردهای پیچیدهتر مانند تشخیص چهره، تفکیک اشیا و الگوهای صوتی است. این سطح همچنین شامل قشر پیشحرکتی است که در برنامهریزی و اجرای اعمال حرکتی نقش دارد. این سطح آگاهی با بخشهای مربوط به آگاهی کوتاهمدت در ارتباط است.
قشر ثالثیه با قشر ثانویه و نواحی زیرقشری از جمله نظام لیمبیک در ارتباط است. کار این قشر، نظارت بر فرایندهای حسی و حرکتی و کارکردهای اجرایی از جمله برنامهریزی پیچیده است. این سطح آگاهی در ارتباط با تنظیم آیندهنگر، حافظهی بلندمدت و نیز، خویشتننگری (تصور خود) در جهان سهبعدی است.
برخی افکار خاص را نمیتوان بدون زبان درک کرد. برخی افکار تنها وقتی وارد فضای آگاهی میشوند که به شکل نمادین درآمده باشند. پتانسیلهای آگاهی توسط ارتباطات نمادین به بالاترین سطح خود میرسند.
مغز برای فراگیری مهارتها و اطلاعات جدید به آگاهی نیاز دارد.

جان اکلس و کارل پوپر – نظریه سه جهان و تعامل بین آنها

ذهن و بدن در تعامل با یکدیگرند اما دو هویت متفاوت دارند. مشهورترین مثال: روایت کلاسیک دوگانهانگاری دکارتی
نظریه تعاملباوری پوپر: نظریهای کثرتباورانه و نه دوگانهانگارانه (که میگوید دو واقعیت جداگانه ذهنی و فیزیکی داریم) – سه دامنه هستی شناختی داریم که با هم تعامل دارند.
جهان اول (جهان ابژههای فیزیکی): متشکل از بدنهای فیزیکی (مثل سنگ و حیوان و نور و …). شامل دو قلمرو موجودات زنده و بیجان.
جهان دوم (جهان حالات ذهنی): متشکل از پدیدههای ذهنی و روانشناختی (شامل عواطف، ادراکات، مشاهدات و …).
جهان سوم (جهان افکار): متشکل از محصولات هوشمندی انسان (شامل زبان، روایتها، معادلات ریاضی، آثار هنری و …).
یک کتاب، یک ابژه فیزیکی از جهان اول است اما از منظر اطلاعات درون آن در جهان سوم نیز جای میگیرد.
تعامل بین جهان اول و سوم، در سطح حالات ذهنی (جهان دوم) رخ میدهد.
تنمندی یا عرصه فیزیکی به معنای واقعی کلمه، تجلی تعامل مابین این سه جهان است.
پیشنهاد اکلس این است که تعامل بین ذهن و بدن در سطح مؤلفههای میکروسکوپی متشکل از انجمنهای سایکونی (واحدهای ذهنی مجزا) و نورونی رخ میدهد و فعل و انفعالات در این سطح با فیزیک کوانتومی قابل تبیین است. این ایده که فیزیک کوانتوم احتمالاً نقشی محوری در ایجاد آگاهی دارد، توسط متفکران دیگر نیز بسط یافته است.
به زعم اکلس، سایکون ها همان تجارب واحد آگاهانه هستند و تنها وقتی در ارگانیسم زنده ظهور مییابند، که قشر مغز به ساختاری پیچیده از دندریتها برسد و این دندریتها به ظهور دندرونها (زیرواحدهای قشر مغز) بیانجامد.

جرالد ادلمن – محور پویای بازآیند

تفاوت مغز و کامپیوتر: مغز در مواجعه با واقعیت تغییر میکند و با فرایند انتخاب از میان تنوع کار میکند. کامپیوتر از دستورات صریح و ثابت پیروی میکند.
دو فرایند تعاملی تنظیمکنندهی مغز (نظریهی داروینیسم نورونی (اصلاح نظریه انتخاب گروه نورونی)):
الف) شکلگیری گروههای نورونی به طوری که نورونهای مجاور، گرایش به همپیوندی دارند (در دوران جنینی و پس از زایمان)
ب) تقویت و تغییر پیشرونده در پیوندگاههای سیناپسی بین نورونها (بازمدلسازی شکلپذیر). بنابراین تنها نورونهایی بقا مییابند که قادر به واکنشی مؤثرتر به نیازهای محیطی هستند.
سه ساز و کار رشد رفتارهای سازشپذیر:
الف) تنوع رشدی و انتخاب: تحت تأثیر عوامل ژنتیکی و اپیژنتیکی (به واسطه محیط) برای تقسیم، چسبیدن، مهاجرت و هرس و مرگ سلولی از جمله کوتاه و بلند شدن زواید نورونی
ب) انتخاب بر اساس تجربه: تعدیل سیناپسی پس از تولد و ناشی از تجربه بسته به میزان تقویت یا تضعیف سیناپسی
ج) سیگنالرسانی بازآیند: توسط یک فرایند مرتبه بالاتر با عنوان بازآیند. فرایند بازآیند یک انتقال پیام “موازی” و دوطرفه و بازگشتی بین گروههای نورونی است که هماهنگی الگوهای نورونی متفاوت را ممکن میکند. موازی بودن فرایند بازآیند (feed forward) آن را از فرایند پسخوران (feedback) یعنی انتقال متوالی سریالی یا خطی یکطرفه متمایز میکند.
ادلمن فعالیت کارکردی نظام تالاموکورتیکال را “محور پویای بازآیند” نامگذاری کرده است. پویا زیرا گروههای نورونی که قبلاً در این محور نبودهاند میتوانند وارد شده و گروههای حاضر نیز میتوانند از محور بیرون روند.
محور پویا، پیامهای جهان و بدن را دریافت کرده و آنها را به یک گشتاور پدیداری تبدیل میکند که ما آن را به عنوان آگاهی پدیداری (کوالیا) تجربه میکنیم. گشتاور پدیداری قوای علّی ندارد. کوالیا یا تجارب آگاهانه توسط دنیای مادی ایجاد میشوند ولی خود، ماهیت مادی ندارد.

نیکلاس هامفری – آگاهی به مثابه التقات بازگشتی

نیکلاس هامفری روان شناس بریتانیایی ، تحصیل کرده کالح ترینیتی، کمبریج است که بخشی از مهم ترین مطالعات وی بر تکامل هوشمندی انسان و آگاهی معطوف هستند .
هامفری با این نکته آغاز میکند که آگاهی و فعالیت مغز دو پدیده همسنجش ناپذیر نیستند بلکه این همانی از نوع کارکردی(و نه ماده انگارانه) بین فعالیت مغزی و آگاهی وجود دارد و در واقع این دو در طرفین یک معادله قرار دارند .
هامفری پیشنهاد میکند که علوم شناختی بالاخره قادر است حالات ذهنی و مغزی را به کمک مدل های محاسباتی یا کارکردی(قواعدی که ورودی را با خروحی پیوند دهند) توصیف کند .
چنانکه دیدیم فیلسوفان تجربیات ذهنی و زودگذر را کوالیا نامیدند و هافمری به پیروی از نیوتن اصطلاح پنداره های حسی را برگزید و معادله ای به این شکل وضع کرد ؛ پنداره حسی = حالت مغزی
از آنجا که کوالیا از لحاظ کارکردی تحلیل ناپذیر است میتوان از سه روش با این معادله مواجه شد : 1)هیچ این همانی ای بین فرآیند های ذهنی و مغزی وجود ندارد 2)معادله صادق است اما تبیین علمی این همانی از دسترس انسان خارج است 3)معادله را صادق دانسته و برای یافتن راه حل آن تلاش کنیم ، هامفری روش سوم را میپذیرد
هامفری تمایزی را بین ادراک و حسیدن معرفی میکند و معتقد است خروجی ها و ماهیت شان متفاوت بوده و باید آنها را از هم تمیز داد و در واقع هامفری معتقد است انسان از طریق ادراک، مفهوم یا باور، وجود اشیای خارج را استخراج میکند و از طریق حسیدن ، چند و چون تاثیر پذیری بدن توسط اشیا خارجی را حس میکند .
به روایت هامفری هنگامی که سرخی غروب خورشید را میبینیم در بخشی از میدان بینایی حس سرخیدن داریم ، به بیان دیگر بودن در یک حالت آگاهانه به معنای آن است که فردی یک فعالیت حسی از جمله سرخیدن را انجام میدهد و در نهایت او تجربه بودن در کیفتی خاص را حالت ذهنی خاص میداند که فرد در آن میتواند به خود به عنوان ابژه التفاتی بنگرد و نوعی التفات بازگشتی داشته باشد. .
در نتیجه برای تطابق سمت راست معادله با سمت چپ آن باید به دنبال فرآیندی بازگشتی یا خودپژواک دهنده باشیم که بتواند به موضوع خود تبدیل شود و به نظر میرسد نظام تالاموکورتیکال بهترین نامزد برای فرآوردن اطلاعات به شکلی خودپژواک است .
هامفری همچنین پیشنهاد میکند که هدف تکاملی آگاهی پدیداری این است که انسان را به چیزی ترغیب کند که در غیر اینصورت انجامش نمیداد : (( باعث شود به چیزی علاقه پیدا کنیم که در غیر اینصورت علاقه نداشتیم ما را نسبت به چیزی متوجه کند که در غیر اینصورت متوجه آن نمیشدیم ، برایمان هدف هایی تنظیم کند که در غیر اینصورت آنها را در نظر نمیگرفتیم )) .
جولیان جینز – ذهن دو جایگاهی
جولیان جینز روان شناس آمریکایی ، نویسنده یکی از مهمترین و بربجث ترین نظریه ها درباره خاستگاه ذهن آگاه است .
جینز در آغاز فعالیت حرفه ای خود به مطالعه رفتار حیوانی پرداخت و رویکرد نظری او برسی تکامل آگاهی با مطالعه عملکرد مغز در گونه های مختلف بود ، وقتی متوجه شد این رویکرد کفایت نمیکند، تحلیلی طاقت فرسا را از طریق مطالعه متون تاریخی جهت بررسی داربست زبان و استعاره شروع کرد .
جینز در ابتدا اشاره میکند که نظام عصبی میتواند فرآیند های خودکار گسترده ای را بدون کمک آگاهی اجرا کند و برای مثال ما تا زمانی که کلمات گفته نشوند از کلمات انتخاب شده آگاه نیستیم و آنچه از آنها با خبریم معانی در نظر گرفته شده برای آنها است .
جینز معتقد است که وجود آگاهی برای استدلال و تفکر ضرورتی ندارد، در حقیقت ذهن آگاه نقش مهمی برای تصمیمی گیری مبنی بر اینکه چه چیز باید یاد گرفته شود دارد اما در خود فرآیند یادگیری نقشی بازی نمیکند .
جینز نتیجه میگیرد که این حس ، که آگاهی بر همه ی رفتار های ما اثر میگذارد ، خطایی حسی بیش نیست و با توجه به اینکه تعداد قابل توجهی از فعالیت های مغزی از قبیل تفکر به وجود آگاهی نیازی ندارند، جینز نتیجه میگیرد که آگاهی نیز شبیه به دیگر کارکرد های مغز تکامل یافته است و به عبارتی او پیشنهاد میکند که این احتمال به طور جدی وجود داشته که انسان های گذشته با اذهانی نااگاه قادر به اجرای اکثر آنچه اکنون انجام میدهیم از جمله ادراک، سخن گفتن و حل مسئله بوده اند .
به زعم جینز آنچه در تکامل ظهور یافته نه یک ویژگی بیولوژیک و بلکه شیوه ای رادیکال از داربست زبان بوده است و به عبارتی داربست استعاره ها چشم اندازی از ذهن ایجاد میکند و آگاهی در همین چشم انداز تمثیلی ظهور میکند .
جینز سه ویژگی برای آگاهی در نظر میگیرد ؛ 1)ظهور فضای ارتباطی بین کلمات استفاده شده در استعاره های اولیه 2)تمثیل من ، که با انعکاس بدن در فضای ذهنی مطابق میشود 3)درون نگری که به معنای این است که همانطور که من تن مند در فضای فیزیکی حرکت میکند من تمثیلی نیز در فضای ذهن در حال حرکت بوده و رویداد ها را به قبل و بعد تقسیم میکند .
از این رو آگاهی بر طبق نظر جینز نوعی سازه تمثیلی از جهان است و بر این اساس تجلی زبان باید قبل از آگاهی رخ داده باشد و ساختاری را برای ظهور تکاملی آگاهی ایجاد کرده باشد .
جینز پیشنهاد میکند که در زمانی که انسان فاقد بینش بوده است مغز انسان دارای سازمانی دو جایگاهی بوده است ، نیمکره ترکیب گر و استعاری راست میتوانست سازه های کلامی خیالی را به نیمکره عقلانی و تحلیلی چپ منتقل کند و بنابراین ذهنیت بشر در آن زمان به دو قسمت تقسیم میشد که هیچکدام آگاهانه نبودند و سازماندهی دوباره معماری شناختی مغز، راه را برای استفاده از زبان و در نتیجه آگاهی باز کرد .
بنجامین لیبت – میدان ذهنی یکپارچه آگاهی
لیبت تحصیل کرده ی رشته فیزیولوژی از دانشمندانی بود که مطالعاتی پیشگام در زمینه آگاهی و اراده آزاد انجام داد .
وی درگیر مطالعه آستانه تحریک حسی و بررسی میزان فعال سازی مورد نیاز برای تولید حواس در نواحی خاصی از مغز شده بود و این موضوع پژوهش باعث شد تا به مسئله آگاهی و اراده آزاد علاقه مند شود .
دیدگاه عام این است که اراده آگاهانه قبل از پتانسیل آمادگی یا دست کم دقیقا در زمان وقوع آن ظهور می یابد در مقابل لیبت توانست با یک آزمایش نشان دهد که اراده آگاهانه بعد از ظهور پتانسیل آمادگی ظاهر میشود .
آزمایش لیبت بدین شرح است ؛ آزمودنی ها در مقابل ساعتی شبیه آنچه در نقاشی سالگادو میبینید قرار گرفتند به طوریکه نقطه ای نورانی با سرعتی 25 برابر نسبت به ثانیه شمار های معمول حرکت میکرد و به عبارتی هر ثانیه روی این صفحه ساختگی تقریبا 45 هزارم ثانیه بود .
آزمودنی میتوانست هر وقت که اراده کند مچ دستش را خم کند اما از آنها خواسته شده بود تا نگاه خود را بر روی ساعت متمرکز کنند و وقتی از نیت خود آگاه شدند موقعیت نقطه نورانی را یادداشت نمایند ، زمان گزارش شده مطابق با آگاهی فرد نسبت به میل حرکت مچ دست بود .
پتانسیل آمادگی در گروهی که حرکت را از پیش برنامه ریزی کرده بودند 1050 هزارم ثانیه قبل از حرکت و در گروهی که این کار را انجام نداده بودند و به شکل اتفاقی تصمیم به حرکت مچ خود میگرفتند 440 هزارم ثانیه قبل از حرکت ثبت شد لیکن در هر گروه زمان گزارش شده میل آگاهانه نسبت به عمل چیزی حدود 100 تا 200 هزارم ثانیه قبل از حرکت ماهیچه ای ثبت شد ، لیبت از این یافته ها نتیجه گرفت فرآیند مغزی و ناآگاهانه ای که در برنامه ریزی قبلی حرکت ارادی نقش دارد حدود 400 هزارم ثانیه قبل از آگاهی فرد از عمل ارادی اش آغاز شده است ، بنابراین در این آزمایش ها به نظر میرسید مغز قبل از اراده آگاهانه فرد نسبت به عمل ، حرکت را تعیین کرده است .
لیبت سپس از خود پرسید که آیا اراده آگاهانه در اعمال ارادی نقشی ایفا میکند ؟ پاسخ او به این پرسش آری بود ، در واقع هر چند پتانسیل آمادگی قبل از میل آگاهانه ظاهر میشد فاصله زمانی 200 هزارم ثانیه بین میل آگاهانه و حرکت ماهیچه ای فرضی برای تصمیم گیری آگاهانه حرکت دادن یا جلوگیری از آن کافی است(از نظر لیبت) .
لیبت علاوه بر پژوهش فوق از نظریه ای درباره آگاهی نیز سخن گفته است ، به زعم او عناصر یکپارچگی تجربه آگاهانه، ویژگی های اساسی هستند که یک نظریه آگاهی باید آنها را تبیین کند و در واقع وی معتقد است علم باید به این مسئله پاسخ دهد که چگونه الگو های نورونی متفاوت و خاص به ایجاد پدیدارشناسی منسجم و یگانه آگاهی می انجامند ؛ لیبت برای این این مسئله از مفهوم میدان ذهنی آگاه بهره میگیرد که این میدان متفاوت از دیگر میدان های فیزیکی است چرا که نمیتوان آن را بر اساس عناصر فیزیکی قابل مشاهده توصیف کرد .
جان کوین اورگان – نظریه حسی حرکتی آگاهی
اورگان عصب پژوه آمریکایی است که سهم مهمی در بسط رویکرد حسی حرکتی درباره حسیدن و آگاهی داشته است .
احساس خام اساسا همان کیفیت داشتن تجربه ای خاص است که فیلسوفان به آن کوالیا میگویند و تبیین حس خام یا کوالیا را بسیاری مسیله دشوار آگاهی مینامند ؛ به زعم اورگان یک نظریه آگاهی تنها در صورتی جامع است که بتواند ماهیت احساس خام را برملا کند.اورگان مدعی است اگر تنها عامل ظهور احساس خام را مغز بدانیم هیچ راهی برای مقابله رضایت مندانه با این مسئله باقی نمی ماند و برای توضیح بیشتر از خواننده میخواهد فرض کند که روزی پیشرفت های عصب پژوهی مکان یابی شبکه های مغزی مرتبط با احساس خام قرمز و سبز را به سرانجام رسانده اند و دو گروه از نورون ها برای این دو رنگ شناسایی شده اند و تفاوت بین ارتباطات و الگوی شلیک انها را نیز دقیقا مشخص کرده ایم و از این رو میدانیم که الگو و نوساناتی خاص به رنگ قرمز و الگو و نوساناتی دیگر به رنگ سبز تعلق دارند ، لیکن اورگان اشاره میکند این ساخت و کار ها جوابی به مسئله کوالیا نمیدهند زیرا همواره میتوان پرسید چرا این الگو خاص به جای رنگ سبز باعث ایجاد حس رنگ قرمز نمیشود و بالعکس ، در واقع اورگان معتقد است یافتن ساختار های مغزی به تبیین مولفه های اضافی کمک میکند اما واقعا چیزی در باره چرایی و چیستی این احساس خام به ما نمیگوید و در نهایت معتقد است که مغز و ذهن آگاه با هم همسنجش ناپذیرند .
سنگ بنای نظریه حسی حرکتی این است که مغز تنها مقر ایجاد احساسی خاص نیست و بلکه تعامل خاص بدن با محیط چنین احساسی را میسازد ، بنابراین احساس در این رویکرد نوعی تعامل با جهان تلقی میشود .
اورگان به منظور ایجاد چارچوبی حسی حرکتی به معرفی چهار مفهوم میپردازد : 1)غنا : احساس ناشی از تعامل با جهان از خاطرات و تخیلات غنی تر است 2)تن مندی : احساس دارای این ویژگی است ، یعنی هر گاه تن حرکتی میکند در ورودی های حسی تغییری رخ خواهد داد 3)نافرمانی :احساس ها نافرمان و سرکش هستند و کاملا توسط بدن کنترل نمیشود 4)فراچنگ آوری : نظام حسی دارای ساز و کار هشدار است و میتواند منابع شناختی را در شرایط خاصی فراچنگ آورد .
اورگان پیشنهاد میکند که احساسات خام ، ویژگی های کیفی و پدیداری به خصوصی دارند زیرا این چهار ویژگی در هر شرایطی دارای درجات مختلفی هستند و تفاوت ها و شباهت های بین احساسات خام با این واقعیت تبیین میشود که تن به شیوه های مختلف در میان کنش یا تعامل با جهان قرار دارد .
مفهوم خویشتن افزون بر چهار ویژگی یاد شده یکی از جنبه های کلیدی نظریه اورگان است ، اورگان به پیروی از تقسیم بندی پیشنهادی توسط بکف و کومان سه نوع خویشتن شناختی را از یکدیگر تمیز میدهد ؛ 1)تمیز خویشتن از جهان خارج 2)معرفت درباره خویشتن 3)معرفت درباره آگاهی از خویشتن
بر طبق این نظریه مفهوم خویشتن قویا با تجربه آگاهانه یا احساس خام مرتبط است . در واقع تجربه آگاهانه تنها بر اساس وجود خویشتن امکان میپذیرد .
اورگان مدعی است کلیه عناصر لازم برای تبیین آگاهی پدیداری را در اختیار قرار دارد، که این عناصر عبارتند از تعامل حسی حرکتی با جهان و خویشتنی که قادر به تجربه است و دسترسی شناختی به این میانکنش دارد . از این رو نظر به این سه شرط ، احساس خام کیفیت چیزی بودن ناشی از دسترسی شناختی ای است که خویشتن نسبت به تعامل حسی حرکتی به جهان دارد .
از این رو میزان آگاهی ، بستگی به میزان دسترسی شناختی خویشتن به کیفیت تجارب دارد .
راجر پنروز و استوارت هامروف – نظریه آگاهی و فیزیک کوانتوم
ایده اصلی آنها این است که به رویکرد مکانیک کوانتوم جهت توضیح پیچیدگی عملکرد مغز آگاه نیاز داریم.
پنروز و هامروف پیشنهاد میکنند رویداد های فیزیکی دقیق همان لحظات گسسته و خاص محاسبات کوانتومی در مغز هستند . این رویداد ها از طریق کیفیات تجربی شان شناسایی میشوند و یک هماهنگی فروکاهش ابژکتیو از ابرموقعیت های (superposition)مکانیک دوگانه کوانتومی هستند . از این رو آگاهی شامل توالی سازمان یافته ای از رویداد های مجزا است که در ساختار هندسی و دقیق مقیاس فضا و زمان به عنوان سنگ بنای عالم واقع رخ میدهند .
ساختار پیشنهادی این دو برای انجام گرفتن این محاسبات ساختار های لوله مانند کوچک(میکروتوبول ها) در نورون ها هستند .
پنروز و هامروف پیشنهاد کرده اند منطقی ترین محل برای ظهور آگاهی دندریت های پس سیناپسی و جسم سلولی نورون ها است . میکروتوبول ها میتوانند در مرجله یکپارچه سازی شلیک الگو های نورونی تثبیت شده و بر اساس عملکرد دو قطبی های کوانتومی هماهنگ شوند و این هماهنگ سازی به نوبه خود به شکل گیری محاسبات یکپارچه کوانتومی می انجامد . درنتیجه آگاهی نتیجه توالی ای از پیکربندی های هندسه فضا و زمانی است که از حالات ابرموقعیت پیشین کوانتومی جدا میشوند .
طبق این نظریه ، مغز پیش از وقوع فروکاهش ابژکتیو میتواند نظر به ابرموقعیتی(superposition )در حالات مختلف کوانتومی چندین سناریوی همزمان داشته باشد .
جولیو توتونی – آگاهی به منزله اطلاعات یکپارچه
برطبق اصل بنیادی مدل توتونی ، یعنی نظریه اطلاعات یکپارچه ، آگاهی یک فرآیند خاص است که اطلاعات توسط آن یکپارچه میشود و یه طور کلی هر سیستمی با ظرفیت تمیز حالات ممکن مختلف و یکپارچه سازی اطلاعات لزوما آگاه است .
در نتیجه این نظریه نه تنها مغز انسان، بلکه دیگر سیستم های فیزیکی نیز میتوانند تجربه مشابه آگاهانه تولید کنند .
توتونی واحدی را که یکپارچه سازی اطلاعات را انجام میدهد مجتمع مینامد .
سیستم کورتیکوتالامیک نامزدی مطلوب برای یکپارچه سازی اطلاعات است چرا که اختلال در این سیستم ضرورتا به تغییر یا از رفتن آگاهی فرد می انجامد .
توتونی با این نظریه به مسایل کیفی و کمی آگاهی پاسخ میدهد ، در واقع کمیت آگاهی همان میزان اطلاعات یکپارچه ای است که مجتمع قادر به ایجاد آنها است در حالیکه کیفیت آگاهی توسط ارتباطات اطلاعاتی در مجتمع تعیین میشود .
ماکس ولمانس – یگانه انگاری بازتابی
به زعم ولمانس در صورتی که از چشم اندازی یگانه انگارانه به ماجرا بنگریم به سه طریق میتوان ویژگی های ذهنی و فیزیکی جهان را با یکدیگر ارتباط دارد : 1)ذهن، جنبه یا آرایش خاصی از ماده فیزیکی است 2)ماده فیزیکی، جنبه یا آرایشی خاص از ذهن است 3)ذهن و ماده فیزیکی جنبه یا آرایش خاصی از چیزی متفاوت ، یعنی ماده اولیه واقعیت که فی نفسه نه فیزیکی و نه ذهنی است، می باشند. نظریه ولمانس در چارچوب سومین فرض یاد شده میگنجد .
بر اساس این روایت ، محتوای یک ادراک و تجربه آگاهانه از آن ، هر دو یک چیز هستند ، در واقع همه آن چیزی که وجود دارد یک فعالیت مغزی پیچیده است که نمود پدیداری یک ابژه بیرونی (مانند گربه) را در فضای بیرونی و پدیداری ، منعکس میکند .
نظریه ولمانس را میتوان به منزله نوعی یگانه انگاری هستی شناختی در نظر گرفت چرا که میگوید تنها یک واقعیت با هر دو ویژگی ذهنی و فیزیکی در جهان وجود دارد .
آگاهی در این نظریه ، یک ویژگی بنیادی و طبیعی در کیهان است که به شکلی خودمختار و به موجب سازوکاری بازتابی پدید می آید..
سمیر زکی – آگاهی های چندگانه
زکی پیشنهاد میکند که هر چند تجارب آگاهانه یکپارچه هستند ، در زمان و مکان انواع و اقسام آگاهی توزیع یافته است . زکی مدعی است بر ویژگی یکپارچگی آگاهی بیش از اندازه تاکید شده و اینکه آگاهی را به عنوان ماهیتی واحد در نظر گرفتن برای همبستگی های نورونی آگاهی گمراه کننده است .
زکی به این واقعیت اشاره میکند که ما در زمان های مختلف از جنبه های مختلف ابژه ها (مکان ، حرکت و … ) آگاه میشویم . این پدیده ، ناهمزمانی ادراک دیداری نام دارد . برای نمونه ادراگ آگاهانه از رنگ قرمز، 80 هزارم ثانیه قبل از ادراک حرکت توسط ناحیه V5 رخ میدهد و به واسطه این نا همزمانی ما با دو سیستم مغزی از رنگ قرمز و حرکت آگاه میشویم و در نتیجه زکی پیشنهاد میکند که این دو ناحیه مغزی دو خرده آگاهی میسازند .
خرده آگاهی به زعم زکی ، آگاهی از یک خصیصه(مثل رنگ و حرکت) است در حالیکه کلان آگاهی ، آگاهی از ترکیب خصایص است و مجموعه ای از کلان آگاهی ها نیز یک میدان یکپارچه و کلی میسازند .
بر طبق فرضیه زکی مغز میتواند حالات چندگانه آگاهی را که یک سلسله مراتب تشکیل میدهند ایجاد کند . بالاترین سطح این سلسله مراتب یک آگاهی یکپارچه و ترکیبی وجود دارد که ایجاد آن بدون حالات دیگر آگاهی در سطوح پایین تر پردازش اطلاعات ناممکن است .

منبع : نظریه های آگاهی در فلسفه ذهن و مغزپژوهی امروز ، ترجمه سعید صباغی پور و دکتر نجل رحیم نوشته اوجنیو کاوانا و آندره نانی
تلخیص و گردآوری : مریم نجفی راشد ، سورنا تیموری

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.